زین دو هزاران من و ما ، ای عجبا ، من چه منم !
1. فردا ( یا به عبارتی امروز ) یکی از اعیاد بزرگ شیعیان است.
روز میلاد کسی که همه اسمش را به بزرگی یاد می کنند.
و من تنها چیزی که احساس می کنم،حقارت خودم است
وقتی
که با یکی از دوستان علی نامم صحبت می کنم
صدایش گرفته
در تفکر عمیقی فرو رفته
می پرسم دلیلش را
می دانم هرگز جواب نمی دهد...
و می دانم به خاطر این مناسبت است
او شیفته علی است
می دانم به علی فکر می کند
به مولایش
به یگانه عشقش در زندگی
و
من
تنها
خدا می داند
که
چه قدر
احساس حقارت می کنم در
مقابلش
از عقیده راسخ و استوارش
و
اینکه
چرا من این گونه نیستم
چرا
اعتقاد خاصی در این زمینه ندارم
چرا من تا این حد بزرگ نیستم
چرا من تا این حد از خود گذشته نیستم
و
چرا من این گونه عشق آسمانی ندارم
با هم که تعارف نداریم...
2. البته من هیچ گاه خود را یک ایرانی اصفهانی تصور نکردم
من هیچ وقت خودم را یک اصفهانی تصور نکردم
چون در آن شهر سوخته به دنیا آمدم (کاری به شماره شناسنامه اصفهانم با پارتی بازی ندارم...)
در آن جا بزرگ شدمدر آنجا خودم را شناختم
مرگ را شناختم
بد بختی را
جنگ را
بوی خون را
و
شهادت را...
من در آنجا افراد زیادی را شناختم
از کاک صلاح گرفته که یکی از بد بخت ترین انسان های ممکنه بود و الآن بهترین زندگی را در عراق دارد و از سران یکی از احزاب مهم است ( اگر اشتباه نکنم صاحب حزب انتخاباتی 52 عراق )
تا عایشه و مادرش که یکی از هزاران جنگ زده جنگ بودند...
و آن شیر زن...فرنگیس
و حالا وقت آن است که بعد از یک سال به شهر سوخته برم
و
شاید منطقه صفر مرزی...اورامانات تخت ...پی شالیار...آن گودال گلی چهل روزه و روستای قدیمی کیمنه
در اصفهان با دیدن تابلو های چهل ستون یا عالی قاپو یا میدان شاه و کلیسا وانک احساس غرور می کنم اما با دیدن روستاهای آبادش ، احساسی به من دست نمی دهد...شاید در ابیانه یک ذره...
اما هنگامی که جاده منطقه غرب می رویم...با دیدن روستاهای کوچک گلی...آباد..یا..خراب...احساس جنب و جوش خاصی می کنم..که فکر می کنم تا حد زیادی آثار کتاب های استاد منصور یاقوتی یا علی اشرف درویشیان باشد...
به هر حال.....به سوی غرب...
3.دیروز ، وقتی در هفته نامه اًمرداد ، صفحه 3 در آن کادر صورتی رنگ اسم نیلوفر معتمدی را دیدم و آن مقاله زیبایش را، بسی خوشحال شدم.....سپاس تیرگان از آرش...
4.احتمالا یک هفته نیستم...اما نظر ها را خواهم خواند...
5. در پناه هور مزد بزرگ...
رستم از این بیت و غزل،ای شه و سلطان ازل