حالا بعد از هزاران سال من اینجام!

یعنی در واقع دیگه اونجا نیستم، هزاران کیلومتر دورترم ولی باز هم اومدم توی این وبلاگ خاک خورده قدیمی.

چقدر زندگی عجیبه!

دورِ دور

چند هزار سال گذشته؟

پ.ن. این قدر سال گذشته که حتا قالب این وبلاگ هم پاک شده.

12 ساااااااااااااااال از وبلاگ داشتن و نوشتن می گذره.

چقدر و چقدر دلتنگ اینجام و دیگه هیچی جاش رو پر نمی کنه.نه فیس بوک نه اینستاگرام نه تلگرام....

چقدر از این پیشرفت و همیشه رفتن متنفرم...

 

یک دنیا نگرانی


چرا من همیشه باید مادر باشم؟


تو را بر در نشاند او  به طراری که می آید


تو منشین منتظر بر در،که آن خانه دو در دارد


مفتعلن،مفتعلن،مفتعلن کشت مرا...


چقدر این جا متروکه شده


یه زمانی بود که از ده دقیقه بعد از نوشتن نظرها و نقد ها شروع میشد

ولی الان مثل اون خونه مخوف سر کوچه هتل لاله شده که یه چراغی توش سو سو میزنه ولی نه معلومه درش کجاست نه کسی دیده کیا توش زندگی میکنن.


شاید باورتون نشه (این رو جدی میگم،جزو "شاید بارت نشه"های تکیه کلامیم نیست!) که اگه بگم من دوستای خیلی خوبم و با ارزشترین اتفاق زندگیم رو از همین وبلاگ دارم،وبلاگی که موقع ثبت کردنش فکر میکردم یه جاییه صرفا برای تخلیه حرفایی که جاهای دیگه نمیشه زد.


این روزا دلم خیلی برای نوشتن تنگ شده،نوشتن این جوری نه،نوشتن مغز دار و پخته.دیشب آرشیو کل نوشته هامو خوندم،نمیدونم چقدر گریه کردم اما افسوس فراوونی خوردم برای این همه ننوشتن و نخوندن و پسرفت...


تو مینوشتی،من مینوشتم و چقدر بابت پست های جدید،یه شعر ناب خوشحال می شدیم... حالا چقدر همه چیز تغییر کرده،زندگی شبونمنون تبدیل شده به روزمرگی روزها و دغدغه های آدم بزرگ وارانه،چیزی که خودمم درگیرشم و به خاطرش از خودم بدم میاد.شب بیداری های با چراغ مطالعه و رادیو تبدیل شده به استاتوس فیس بوک و چهارتا عکس توی اینستاگرام و زود خوابیدن...چقدر از اصلمون دور شدیم... جای اون همه غزل های ناب مولانای دم اذون رو خُرخُر های شبونه گرفته...چی کار داریم می کنیم با زندگیمون؟ یا بهتر بگم زندگی چی کار داره میکنه با ما؟


180 درجه با تصوری که 10 سال پیش از خودم داشتم فرق میکنم،میگی تقصیر شرایطت بود،میگی غصه نخور...غصه نمیخورم ولی خیلی شاکیم...خیلی... میگم از داشته هام خیلی خوشحالم و شاکر ولی اون چیزی که می خواستم نشدم...خواسته ی من همین راه بود ولی نه این جاده ی معمولی،یه دانشگاه معمولی،موفقیت های معمولی و دلخوشیم فقط این بشه که رشته ی رویاییمو خوندم اما اون هم در کمال عادی و معمولی بودن.


میگی همه همین طورین،من قبول میکنم ولی هنوز از دست خودم شاکیم،هنوز عصبانیم.میگم ده سال پیش من رویایی بود ولی الانو ببین...میگی چرا،الانم خوبی،من گوش میدم ولی باور نمی کنم...


شرایط یا کوتاهی خودم رو نمیدونم ولی با این که تو خیلی راضی و خوشحالی از موقعیتت و منم هستم،ولی کاش مثل قدیم ها بودیم...



پابرهنه تا کجا...


چه تفاوت دارد


گاه اگر می رویند


قارچ های غربت....