|
انتظار
انتظار انتظار دروغ امید انتظار انتظار انتظار جنازه نا باوری جیغ مادر سهراب اعرابی . . . کرمانشاه ظهر ساعت 1.50 من درون اتاق کژال : کناچی ! من : بله؟! کژال : بو چاشتی وره ! من : یه کم دیگه میام کژال : قی مکره ! . . 10 دقیقه از اینکه کژال من رو "دخترک" صدا کرد و گفت که برم غذا بخورم می گذره همه سر سفره هستیم اخبار ساعت 2 شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی : یک فروند هواپیما توپولوف در مسیر تهران-ایروان متعلق به شرکت هواپیمایی کاسپین به شماره پرواز 7908 ، 16 دقیقه پس از برخاستن از فرودگاه بین المللی امام خمینی در منطقه ای در نزدیکی قزوین دچار سانحه شد و سقوط کرد. قاشق از دستانم رها می شود دستم را سوی گردنم می برم فروهرم را با تمام قدر فشار می دهم آه از نهادم بلند می شود : یا خدا ! . . به این فکر می کنم که تا چه حد می تواند جان یک انسان بی ارزش باشد به چه سادگی می توان آن را از دست داد به چه سادگی می شود به تمام آرزو ها پشت پا زد آرزوهایی که یک عمر در پی اش هستی برایش تلاش می کنی این آرزو می تواند شرکت در مسابقه جودویی باشد که مدت ها برایش تمرین کرده ای یا داشتن چند شب خوش و به یاد ماندنی با کسی که دوستش داری در یک کنسرت یا رفتن پیش خانواده ات بعد از مدت ها و سپری کردن روزهای زیبا در کنارشان... همیشه چه قدر زود دیر می شود... . . . . . فعلا تا همین جا حوصله نوشتن رو ندارم 8 ساعت توی راه بودم و این مسافرت 10 روزه هیچ چیزی رو عوض نکرد... شاید فردا از حاشیه های سفر نوشتم... میگذرد کاروان روی گل ارغوان قافله سالار آن سرو شهید جوان در غم این عاشقان چشم فلک خون فشان داغ جدایی به دل آتش حسرت به جان خورشیدی، تابیدی ای شهید در دلها ، جاویدی ای شهید میگرید در سوگت آسمان می سوزد از داغت شمع جان چون روید لاله از خاک تو یاد آرم از جان پاک تو بنگر چون شد دلها خون شد زین آتشها از موج خون شد لاله گون دشت و صحرا زین دردوغم گردید عالم ای شهیدما از این ماتم خون میگریم ای یاران سوزم از داغه غمی داغه ظلمو ستمی خون هر جانباز می دهد آواز جان فدای وطنم خاک ایران کفنم ای دریغا لاله ما گشته گلگون خفته در خون خورشیدی، تابیدی ای شهید در دلها ، جاویدی ای شهید میگرید در سوگت آسمان می سوزد از داغت شمع جان
1. فردا ( یا به عبارتی امروز ) یکی از اعیاد بزرگ شیعیان است. روز میلاد کسی که همه اسمش را به بزرگی یاد می کنند. و من تنها چیزی که احساس می کنم،حقارت خودم است وقتی که با یکی از دوستان علی نامم صحبت می کنم صدایش گرفته در تفکر عمیقی فرو رفته می پرسم دلیلش را می دانم هرگز جواب نمی دهد... و می دانم به خاطر این مناسبت است او شیفته علی است می دانم به علی فکر می کند به مولایش به یگانه عشقش در زندگی و من تنها خدا می داند که چه قدر احساس حقارت می کنم در مقابلش از عقیده راسخ و استوارش و اینکه چرا من این گونه نیستم چرا اعتقاد خاصی در این زمینه ندارم چرا من تا این حد بزرگ نیستم چرا من تا این حد از خود گذشته نیستم و چرا من این گونه عشق آسمانی ندارم با هم که تعارف نداریم... 2. البته من هیچ گاه خود را یک ایرانی اصفهانی تصور نکردم من هیچ وقت خودم را یک اصفهانی تصور نکردم چون در آن شهر سوخته به دنیا آمدم (کاری به شماره شناسنامه اصفهانم با پارتی بازی ندارم...) در آن جا بزرگ شدمدر آنجا خودم را شناختم مرگ را شناختم بد بختی را جنگ را بوی خون را و شهادت را... من در آنجا افراد زیادی را شناختم از کاک صلاح گرفته که یکی از بد بخت ترین انسان های ممکنه بود و الآن بهترین زندگی را در عراق دارد و از سران یکی از احزاب مهم است ( اگر اشتباه نکنم صاحب حزب انتخاباتی 52 عراق ) تا عایشه و مادرش که یکی از هزاران جنگ زده جنگ بودند... و آن شیر زن...فرنگیس و حالا وقت آن است که بعد از یک سال به شهر سوخته برم و شاید منطقه صفر مرزی...اورامانات تخت ...پی شالیار...آن گودال گلی چهل روزه و روستای قدیمی کیمنه در اصفهان با دیدن تابلو های چهل ستون یا عالی قاپو یا میدان شاه و کلیسا وانک احساس غرور می کنم اما با دیدن روستاهای آبادش ، احساسی به من دست نمی دهد...شاید در ابیانه یک ذره... اما هنگامی که جاده منطقه غرب می رویم...با دیدن روستاهای کوچک گلی...آباد..یا..خراب...احساس جنب و جوش خاصی می کنم..که فکر می کنم تا حد زیادی آثار کتاب های استاد منصور یاقوتی یا علی اشرف درویشیان باشد... به هر حال.....به سوی غرب... 3.دیروز ، وقتی در هفته نامه اًمرداد ، صفحه 3 در آن کادر صورتی رنگ اسم نیلوفر معتمدی را دیدم و آن مقاله زیبایش را، بسی خوشحال شدم.....سپاس تیرگان از آرش... 4.احتمالا یک هفته نیستم...اما نظر ها را خواهم خواند... 5. در پناه هور مزد بزرگ...
روزنامه اعتماد > شماره 1992 13/4/88 > صفحه 7 (هنر) > متن «عزت الله ضرغامي» رئيس سازمان صدا و سيما تصوير قتل ندا آقاسلطان را «ساختگي» دانست و با تشبيه آن به نمونه ونزوئلايي اين رويداد گفت: «سفير ونزوئلاتعريف مي كرد در دور دوم انتخابات اين كشور نيز چنين صحنه يي نظير مرگ آن خانم را در آن كشور به راه انداختند و اين سناريو هم در آنجا پياده شد و مي خواستند بگويند راي آقاي چاوس هم ساختگي است اما موفق نشدند.» به گزارش ايرنا وي افزود: آنها با استفاده از نرم افزارها و تمام فناوري هاي نوين خواستند چهار تا كوچه ايران را تحت پوشش قرار دهند كه بگويند اين تمام خيابان هاي ايران است و بعد تمام شبكه هايشان بسيج شدند و ميز مخصوص ايران را در رسانه هاي خود ايجاد كردند و بي بي سي و سي ان ان يك به يك برخي تصاوير ساختگي مثل مرگ همان خانم (ندا آقاسلطان) را به نمايش گذاشتند و بعد آقايي به نام آرش حجازي در اين زمينه جوسازي كرد و اكنون نيز گم و گور شده و پيدايش نيست. آرش حجازي مترجم آثار پائولو كوئيلو است كه به عنوان يكي از حاضران در صحنه درگذشت ندا آقاسلطان گفت وگوهايي انجام داد. انعكاس اين اظهارات با واكنش مسوولان دولتي و انتظامي روبه رو شد. تا آنجا كه اسماعيل احمدي مقدم از تحت پيگرد بودن حجازي توسط اينترپل خبر داد كه روز گذشته پليس بين المللي (اينترپل) اين اظهارات را رد كرد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستان ! آقای چاوز بسیار فرد محبوب و مردمی است او خادم مردم ونزوئلا است او لباس بختیاری بومیان ونزوئلا را می پوشد و در جمعشان حاضر می شود گفته می شود امام زمان هم مشروئیت رای او را تایید کرده پس چرا این قدر به این انسان نحیف اما بزرگ تهمت می زنید؟!
هراس من، بعد
از مصاحبهام در روز 4 تیر ماه 1388 (25 ژوئن 2009) با بیبیسی دربارهی
مشاهدات شخصیام در مورد قتل وحشیانهی ندا آقاسلطان، روز دهم تیرماه در
اخبار خواندم که حکمی برای دستگیری من از سوی دولت ایران صادر شده است.
البته از هر کسی و هر حذبی باید به اندازه خود انتظار داشت... ____________________________________________________ روزنامه ايران > شماره 4247 8/4/88 > صفحه 5 (داخلي) > متن ردپاي مسافران جزيره روايتي انگليسي از مرگ «ندا» ____________________________________________________________ شاهد انگليسي قتل از غيب آمد و بلافاصله غيب شد! ___________________________________ (1) جناب شریعتمداری این قدر به خودشان فشار نیاوردند و تحقیق کنند که بفهمند جشن کتاب فصل نامه بود نه ماهنامه !!!!!!!!!! ___________________________________ هیچ کدام از این روزنامه ها نگفتند که آرش در طول دوران جنگ در ایران بود تا مردم و مجروحان جنگ را درمان کند هیچ کدام نگفتند که آرش در آن زمان به راحتی می توانست به انگلیس برود ، چون در آن جا به دنیا آمده بود و تا 8 سالگی اش را آنجا گذرانیده بود... و این ماندن در حالی بود که این جا بسیار زجر می کشید ( چنان که در اندوه ماه می خوانیم...) ___________________________________ و این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد....؟
زمان : ۵.۳۰ دیروز
مکان : خیابان استانداری ، چهلستون وضعیت : بی حوصله نیلوفر من را به چهلستون برد ۲ عدد بلیت خرید و به داخل رفتیم نقاشی ها را دیدیم ظروف را عکس گرفتیم مکان بعدی : دروازه دولت ، فرهنگسرا مشاهده کتاب ها آرش حجازی ... مکان بعدی : انقلاب تاکسی مقصد : ۳ راه حکیم نظامی پیاده روی مکان : نظر شرقی مردمان شاد بی درد تنها دغدغه : اطلاع داشتن از آخرین مد روز مکان : خیابان وانک فروشگاه پنگوئن زلم زیمبو آرابو جلو تر نقره فروشی تروسیان جلوتر مقصد : کلیسا وانک زمان : ۶.۴۵ روی درب بسته کلیسا یک برگه : زمان بازدید عصر تا ساعت ۶ پیاده روی مقصد : چهار باغ - اداره برق - خانه نیلوفر مکان : خیابان توحید پیاده روی مرمانی شاد ، بی درد مکان : چهار باغ ، اداره برف - خانه نیلوفر زمان ۹ مقصد : خانه مکان : ماشین پدر وضعیت : شال افتاده ، بی حجاب ، بی حوصله ، نگاه متعجب بعضی مردم آهنگ : فکر من نباش مسافر ، به سپیده ها بیاندیش ، چشم فرداها به راهه ، راه سختی مانده در پیش... |
About![]()
رستم از این بیت و غزل،ای شه و سلطان ازل Archivesآبان 1388مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 شهریور 1387 Links
اولین وبلاگ من (از سال84 تا 86)
آق بهمن(آخرین خبرها لحظه به لحظه و محل تظاهرات) |