تبليغاتX
ساحره ی پورتوبلو

سلام.

نمی دانم چرا هیچ کس منظور من را متوجه نشد ، شاید خیلی پر ابهام و بی معنی بود و من اصلا نویسنده  ده خوبی نیستم.

هیچ وقت سمبولیسم را دوست نداشتم !

در واقع من می خواستم بگویم که دیگر دست از سیاسی نوشتن شستم.

این بدان معنا نیست که شرایط خوب شده است یا من این همه زشتی را درک نمی کنم

نه ،

دیگر سیاست را دنبال نمی کنم ، چون اعصابم یاری نمی دهد ، چون کثیف تر از سیاست هیچ چیز نیست.

چون خسته شدم از این همه جهل و جور و جنایت و فساد

چون خسته شدم از این همه کثافت کاری زیر پرچم اسلام.

اسلام آوردم ، برای بار دوم و می خواهم ایمان بیاورم.

یکی از دوستان دین را خرافه خوانده

قبول ندارم

من انسانی مذهبی نیستم ، تمام مقالات بی خدایی را خواندم و چیزی جز کذب نیافتم.

به نظر من محمد که بیسواد بود ، ناگهان دچار توهم نشد که کتابی چون قرآن را خود بنویسند

و یا بقیه ی پیامبران هم همین طور...

کتاب بسیار نفیس و زیبایی را مطالعه کردم - گرچه بسیار دیر - به نام :

محمد ، پیامبری که از نو باید شناخت

مسلمانان و به خصوص کسانی که ادعای بهترین مسلمانان را دارند و می روند بهشت (!)  (( شیعیان  خرافی )) باید این کتاب را بخوانند و بسی خجالت بکشند !

بگذریم ، بحث من مذهب نیست و نظر همه برای من قابل احترام است.

می خواستم بگویم که امتحانات نهایی در راه است و داشتن ضریب در کنکور و درس بسیار . . .

می خواهم درس بخوانم و به احتمال زیاد مدت زیادی مطلب جدیدی نخواهم گذاشت ولی هر از گاهی نظرات را می خوانم.

از تمامی دوستان ممنون.

در پناه ایزد منان ، سلامت ، شاد و موفق . . .

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 16:45 توسط آذین نادری |


پشت سرم ایستاده بود و زوزه می کشید

بوی گند و کثافت می داد

شاید قبلا فکر می کردم که چیز خوبیه

اما ...

من رو به مبارزه می طلبید

اما من به جنگش نرفتم

بهش خیره شدم

دقیقا همون جایی که داشت جرقه می زد

یه شلاق هم توی دستش بود

دهانم را بستم ، قلمم را بر زمین گذاشتم

دستم را داخل افکارم فرو بردم و تفنگی بر داشتم

بی وقفه شلیک می کنم...

یک تراژدی...شاید

فشنگ افکار من تمام نمی شود

با قدرت تمام می دوم...

به سوی نور...

به سوی زیبایی و آنکه خودش خوب می داند...


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 12:6 توسط آذین نادری |


و امروز من متولد می شوم.

 

برای هفدهمین بار.

 

هدیه های زیادی گرفتم:

پول

لباس

کتاب

ولی ارزشمندترین هدیه ای که گرفتم ،

16 ساعت وقتی بود که برای من صرف شد و قرآن منظوم.

و تشکر می کنم از همه ،

به ویژه از

بهار عزیزم

و

...

و تمام کسانی که به من تبریک گفتند و مرا به یاد داشتند...


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 16:44 توسط آذین نادری |


جبر خانه ای که من در آن محکوم به عذاب ابدی هستم ، بیش از یک ملیون و ششصد هزار کیلومتر مربع مسافت دارد. و قسمت زیادی از آن حاصلخیز و با طراوت است ، وسعت این فضا به قدری است که چهار فصل مختلف در یک زمان در آن وجود دارد.

موقعی که در یک قسمت آن کوهها از برف و یخ پوشیده است ، در قسمت دیگر حرارت بیش از حد هوا ، بیش ار بیست و پنج درجه بالای صفر است و زمانی که در نقطه ی  سردسیر آن گلهای یخ شکفته شده ، در نقاط گرمسیر آن ، سنبله های گندم نزدیک درو کردن است .

 ولی با وجود همه اینها : این فضای وسیع ، و این اقلیم حاصلخیز ، جهنم روی زمین است و مردمی که در آن زندگی می کنند ، در حال اختناق و خفقان می باشند !

 

راستی ، درستی ، نوع پروری ، فقیر نوازی ، وطن پرستی ، خدا پرستی ، اصلاح طلبی ، نیک نفسی و معارف دوستی ، کلمات متداوله ما هستند.

با تمام این احوال ، ما جز بدبختی و رنج دائمی و ترس و کینه هیچ چیز دیگر نداریم و آنچه در محیط ما وجود دارد ، همه و همه برای تشدید شکنجه و افزایش رنج های جان گداز ما است.

 

من به فردا علاقه مندم.

این فردایی که همیشه فردای دیگر در عقب دارد و هیچوقت امروز نخواهد شد ، تنها امید من است ( چه امید محالی ! )

فردا ، فردا ، فردا ، فردا آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشی است که سر تا سر جهنم شنیده می شود ، فردا سرود ابدی ماست !

فردا نان خواهیم خورد  ! فردا راحت خواهیم کرد ! فردا رفع ظلم خواهد شد ! فردا آلام و مصائبمان تخفیف خواهد یافت ! فردا دژخیمان دست از شکنجه و عذاب ما خواهد کشید ! فردا صدای تازیانه جان گدازی که گوشتها و استخوانهای ما را به هم می کوبد ، شنیده نخواهد شد ! فردا کابوس مرگ و وحشت ، اعصابمان را مرتعش نخواهد کرد ! فردا  آتش جهنم ، خاموش خواهد شد ....

این فردایی که از روز ازل ، اجداد ما ، انتظار داشته و اعقاب ما تا ابد منتظر خواهند بود !

 

اینجا سرزمین عجایب و اسرار است.

موقعی که سر یکدیگر را از بدن جدا می کنیم ، با آهنگ پدرانه ، به هم می گوییم:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

 

...به آقای وزیر عرض کردم:

این رویه ی  شما ظلم است ! بی وجدانی است ، من بیچاره بدبخت شده ام. من ایرانی هستم و در این کشور حق حیات طبیعی دارم .

یا اجازه شغلم را بدهید که آزادانه مشغول کسب معاش شوم ، یا با کار دولتی حقوقم را بدهید که از گرسنگی نمیرم!

آقای وزیر فریاد کرد ! به جهنم !

احمق نمی دانست جهنمی سوزان تر از محیط ما نمی شود تصور نمود !

وقتی که از معاون سوال کردم پس به که رجوع کنم ، جواب داد :

_ به خدا !!

او می دانست که در جهنم خدا وجود ندارد !

 

 

گلهائیکه در جهنم میروید

محمد مسعود

1337

 

 

دارم باخ گوش می دم و یه چیزی به من گفت که بیام  و این مستزاد رو بگذارم:

 

باشه در ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست                               کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهب ها جداست                                  کار ایران با خداست

شاه مست و میر مست و شحنه مست و شیخ مست                      مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست                            کار ایران با خداست

هر دم از دریای استبداد آید بر فراز                                          موجهای جانگداز

زین تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست                                     کار ایران با خداست

مملکت کشتی ، حوادث بحر و استبداد خس                                ناخدا عدل است و بس

کار پاس کشتی و کشتی نشین با ناخداست                                 کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه                                  خون جمعی بی گناه

ای مسلمانان در اسلام این این ستم ها کی رواست                     کار ایران با خداست

شاه ایران گر عدالت را نخواهد باک نیست                                زانکه طینت پاک نیست

دیده ی خفاش از خورشید در رنج و عزاست                              کار ایران با خداست

باش تا آگه کنید از نابخردی                                                   انتقام ایزدی

انتقام ایزدی برق است و نابخرد گیاست                                     کار ایران با خداست

 

 

*خوشا به حال ملک الشعرای بهار که رفت و این روزها رو ندید...

*جشن کتاب ، بهترین فصلنامه

*انتشارات کاروان، بهترین انتخاب

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 15:28 توسط آذین نادری |


یکی پیش مولانا شمس الدین تبریزی...گفت که:

 

- من به دلیل قاطع ، هستی خدا [ را ]  ، ثابت کرده ام !

 

بامداد ، مولانا شمس الدین ، فرمود که :

 

-         دوش ملائکه آمده بودند ، و آن مرد را ، دعا می کردند که :

 

-         الحمدلله ، خدای ما را ثابت کرد ، خداش ، عمر دهاد . در حق عالمیان ، تقصیر نکرد !

 

-         ای مردک ! خدا ثابت است . اثبات او را ، دلیلی می نباید . اگر کاری می کنی ، خود را به

 

 مرتبه و مقامی پیش او ، ثابت کن . و اگر نه ، او بی دلیل ، ثابت است .

 

                                                                                     فیه مافیه ، 92


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 19:5 توسط آذین نادری |


وای بر ما ... وای بر ما...خبر از لحظه ی  پرواز نداشتیم...

 

من این پست رو پاک می کنم.

چون نیایش عزیز بهم گفتن که بعدا ازش پشیمون می شم...

نیایش عزیزم با تمام عشقم این وبلاگ رو به تو تقدیم می کنم.

تویی که پنجره های جدیدی رو به روی من گشودی و باعث باز شدن چشم هایم شدی...


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 21:20 توسط آذین نادری |


و خدا روشنایی را روز نامید و تاریکی را شب نامید

و شام بود و صبح بود ؛ روزی اول ( عهد عتیق: سفر پیدایش. باب اول)

 

و خدا فلک را بساخت و آبهای زیر فلک را از آبهای بالای فلک جدا کرد و چنین شد. و خدا فلک را آسمان نامید و شام بود و صبح بود ، روزی دوم. ( همان)

 

و شام بود و صبح بود ، روزی سوم

 

و شام بود و صبح بود ، روزی چهارم

 

و شام بود و صبح بود ، روزی پنجم

 

پس خدا آدم را به صورت خود آفرید او را به صورت خدا آفریدایشان را نر و ماده آفرید. خدا ایشان را برکت داد و خدا بدیشان بگفت بارور و کثیر بشوید و زمین را پر سازید و در آن تسلط نمائید...و خدا هر چه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود و شام بود و صبح بود ، روزی ششم ( همان)

 

و در روز هفتم خدا از همه  کار خود که ساخته بود فارغ شد و در روز هفتم از همه کار خود که ساخته بود آرامی گرفت. پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آن را تقدیس نمود ، زیرا که در آن آرام گرفت از همه کار خود که آفرید و ساخت. (عهد عتیق: سفر پیدایش. باب دوم)

 

و شام بود و شام بود ، روزی دهم.

 

و شام بود و شام بود ، روزی هزارم

 

و شام بود و شام بود ، قرنی دهم.

 

و شام بود و شام بود و شام بود ، قرنی چهاردهم....

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 20:38 توسط آذین نادری |






Copyright © 2006 - iliran.blogfa.com
This Template Designed By Payam Salami Pargoo