|
روزنامه اعتماد > شماره 1992 13/4/88 > صفحه 7 (هنر) > متن «عزت الله ضرغامي» رئيس سازمان صدا و سيما تصوير قتل ندا آقاسلطان را «ساختگي» دانست و با تشبيه آن به نمونه ونزوئلايي اين رويداد گفت: «سفير ونزوئلاتعريف مي كرد در دور دوم انتخابات اين كشور نيز چنين صحنه يي نظير مرگ آن خانم را در آن كشور به راه انداختند و اين سناريو هم در آنجا پياده شد و مي خواستند بگويند راي آقاي چاوس هم ساختگي است اما موفق نشدند.» به گزارش ايرنا وي افزود: آنها با استفاده از نرم افزارها و تمام فناوري هاي نوين خواستند چهار تا كوچه ايران را تحت پوشش قرار دهند كه بگويند اين تمام خيابان هاي ايران است و بعد تمام شبكه هايشان بسيج شدند و ميز مخصوص ايران را در رسانه هاي خود ايجاد كردند و بي بي سي و سي ان ان يك به يك برخي تصاوير ساختگي مثل مرگ همان خانم (ندا آقاسلطان) را به نمايش گذاشتند و بعد آقايي به نام آرش حجازي در اين زمينه جوسازي كرد و اكنون نيز گم و گور شده و پيدايش نيست. آرش حجازي مترجم آثار پائولو كوئيلو است كه به عنوان يكي از حاضران در صحنه درگذشت ندا آقاسلطان گفت وگوهايي انجام داد. انعكاس اين اظهارات با واكنش مسوولان دولتي و انتظامي روبه رو شد. تا آنجا كه اسماعيل احمدي مقدم از تحت پيگرد بودن حجازي توسط اينترپل خبر داد كه روز گذشته پليس بين المللي (اينترپل) اين اظهارات را رد كرد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستان ! آقای چاوز بسیار فرد محبوب و مردمی است او خادم مردم ونزوئلا است او لباس بختیاری بومیان ونزوئلا را می پوشد و در جمعشان حاضر می شود گفته می شود امام زمان هم مشروئیت رای او را تایید کرده پس چرا این قدر به این انسان نحیف اما بزرگ تهمت می زنید؟!
هراس من، بعد
از مصاحبهام در روز 4 تیر ماه 1388 (25 ژوئن 2009) با بیبیسی دربارهی
مشاهدات شخصیام در مورد قتل وحشیانهی ندا آقاسلطان، روز دهم تیرماه در
اخبار خواندم که حکمی برای دستگیری من از سوی دولت ایران صادر شده است.
البته از هر کسی و هر حذبی باید به اندازه خود انتظار داشت... ____________________________________________________ روزنامه ايران > شماره 4247 8/4/88 > صفحه 5 (داخلي) > متن ردپاي مسافران جزيره روايتي انگليسي از مرگ «ندا» ____________________________________________________________ شاهد انگليسي قتل از غيب آمد و بلافاصله غيب شد! ___________________________________ (1) جناب شریعتمداری این قدر به خودشان فشار نیاوردند و تحقیق کنند که بفهمند جشن کتاب فصل نامه بود نه ماهنامه !!!!!!!!!! ___________________________________ هیچ کدام از این روزنامه ها نگفتند که آرش در طول دوران جنگ در ایران بود تا مردم و مجروحان جنگ را درمان کند هیچ کدام نگفتند که آرش در آن زمان به راحتی می توانست به انگلیس برود ، چون در آن جا به دنیا آمده بود و تا 8 سالگی اش را آنجا گذرانیده بود... و این ماندن در حالی بود که این جا بسیار زجر می کشید ( چنان که در اندوه ماه می خوانیم...) ___________________________________ و این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد....؟
زمان : ۵.۳۰ دیروز
مکان : خیابان استانداری ، چهلستون وضعیت : بی حوصله نیلوفر من را به چهلستون برد ۲ عدد بلیت خرید و به داخل رفتیم نقاشی ها را دیدیم ظروف را عکس گرفتیم مکان بعدی : دروازه دولت ، فرهنگسرا مشاهده کتاب ها آرش حجازی ... مکان بعدی : انقلاب تاکسی مقصد : ۳ راه حکیم نظامی پیاده روی مکان : نظر شرقی مردمان شاد بی درد تنها دغدغه : اطلاع داشتن از آخرین مد روز مکان : خیابان وانک فروشگاه پنگوئن زلم زیمبو آرابو جلو تر نقره فروشی تروسیان جلوتر مقصد : کلیسا وانک زمان : ۶.۴۵ روی درب بسته کلیسا یک برگه : زمان بازدید عصر تا ساعت ۶ پیاده روی مقصد : چهار باغ - اداره برق - خانه نیلوفر مکان : خیابان توحید پیاده روی مرمانی شاد ، بی درد مکان : چهار باغ ، اداره برف - خانه نیلوفر زمان ۹ مقصد : خانه مکان : ماشین پدر وضعیت : شال افتاده ، بی حجاب ، بی حوصله ، نگاه متعجب بعضی مردم آهنگ : فکر من نباش مسافر ، به سپیده ها بیاندیش ، چشم فرداها به راهه ، راه سختی مانده در پیش...
خسته ام خاکستری تر از همیشه در جستجوی چیزی که نیست...
پلیس بین الملل به در خواست سازمان اطلاعات ایران در به در به دنبال آرش حجازی است... در ایران همه باید کور و کر و گنگ باشند... افسوس و صد افسوس... ای کاش این قدر عاشق ایران نبودم... لعنتی هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
با سلام. یکی از دوستان نا آشنای جدید برایم نوشته بود : ( تحریم استفاده از موبایل) از تاریخ شنبه 13 همین ماه قرار است به اجرا در بیاید ... از تمامی دوستان عزیز خواهشمندم که این طرح را اجرا کنند. نفر اول: من و خانواده ام ( البته از چند روز پیش...) منتظر همراهی شما هستم... _____________________________________________________ پیوست : علی ضیا http://hastam.blogfa.com/در پست جدیدش بسیار زیبا نوشته است...مثل همیشه...
باورم نمی شود !!!!!!!!!!!!!!
من از یک هفته به کنکور مانده تا همین امروز هیچ گونه اطلاعی از خبر های جدید نداشتم. تا این که امروز شنیدم دکتر آرش حجازی در سمیناری در خارج از کشور گفته است که هنگامی که در موسسه مشغول به کار بوده است ، صدای همهمه و تیر می شنود ، وقتی پایین می آید دختری را می بیند که از جلو به او گلوله اصابت کرده بوده است.حجازی تلاش می کند دختر را زنده نگه دارد ولی نمی تواند و گفته است که این گلوله از طرف نیروهای بسیجی شلیک شده ، نه نیرو های مردمی و بعدها اعلام شد که اسم آن دختر ندا آقا سلطان بوده است... باورم نمی شود دکتر آرش حجازی رئیس انتشارات کاروان همانی که منتظر رمان جدیدش هستیم همانی که تا قبل از فیلترینگ فیس بود در صفحه اش می نوشتم و جوابم را می داد همانی که هر ماه از انتشاراتش خرید می کنم... و حالا من نگرانش هستم چون او جزو بهترین های این مرز و بوم است چون او هم یک قلب تپنده برای ایران است چون او است که است که شعار انتشاراتش ((انسان ، آگاهی ، آزادی)) است... شاید این فرصتی باشد برای معرفی او...: _________________________________ آرش حجازی، روزنامه نگار، نویسنده، مترجم و پزشک است. او در 28 بهمن 1349 به دنیا آمد و در سال 1375 از دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران فارغ التحصیل شد. موضوع تز دکترای او، «تأثیر قصه گویی در درمان اختلالات اضطرابی کودکان» بود که با درجه ای عالی از سوی دانشگاه پذیرفته شد. او در سال 1373، رمان «اندوه ماه» را نوشت که با سرمایه شخصی و در تیراژ کم منتشر شد. سه سال بعد، در سال 1376، او انتشارات کاروان را تأسیس کرد در سال 1380، او سردبیری ماهنامه فرهنگی هنری «کامیاب» را بر عهده گرفت که پس از پنج شماره انتشار، متوقف شد. پس از «کامیاب» حجازی ماهنامه «جشن کتاب» را منتشر کرد که بیست شماره منتشر شد و پس از آن قالب آن تغییر کرد. او در سال 1383، ده سال پس از «اندوه ماه» رمان «شاهدخت سرزمین ابدیت» را منتشر کرد که در مدت کوتاهی مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت و به چاپ هفتم رسید. «شاهدخت سرزمین ابدیت» در سال 1384 در فهرست نهایی نامزدهای جایزه «واو» و «منتقدان مطبوعات» قرار گرفت. در ابتدای سال 88 پس از اصرار زیاد خوانندگان و دوستان کتاب اندوه ماه را تجدید چاپ کرد و اکنون رمان (( کی خسرو )) (هم اسم پسرش) در دست چاپ است... _________________________________ خدایا کمکش کن.......کمکمان کن... _________________________________ یک هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابري ساكت و خاكستري رنگ زمين را بارش مثقال, مثقال فرستد پوشش فرسنگ, فرسنگ سرود كلبه بي روزن شب سرود برف و باران ست امشب ولي از زوزه هاي باد پيداست كه شب مهمان توفان ست امشب دوان بر پرده هاي برف ها, باد, روان بر بال هاي باد, باران؛ درون كلبه بي روزن شب, شب توفاني سرد زمستان. آواز سگ ها: ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر, هوا تاريك و توفان خشمناك ست؛ كشد ـ مانند گرگان ـ باد, زوزه, ولي ما نيكبختانرا چه باك ست؟» ـ «كنار مطبخ ارباب, آنجا, بر آن خاك اره هاي نرم خفتن, چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه عزيزم گفتن و جانم شنفتن ـ «وزآن ته مانده هاي سفره خوردن,» ـ «وگر آن هم نباشد, استخواني.» ـ «چه عمر راحتي, دنياي خوبي, چه ارباب عزيز و مهرباني!» ـ «ولي شلاق! . . . اين ديگر بلائي ست . . .» ـ «بلي, اما تحمل كرد بايد؛ درست ست اينكه الحق دردناكست, ولي ارباب آخر رحمش آيد, گذارد, چون فروكش كرد خشمش, كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم شمارد زخم هامان را و ما اين ـ محبت را غنيمت مي شماريم . . .» دو خروشد باد و بارد همچنان برف ز سقف كلبه بي روزن شب, شب توفاني سرد زمستان, زمستان سياه مرگ مركب آواز گرگ ها: ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر هوا تاريك و توفان خشمگين ست كشد ـ مانند سگ ها ـ باد, زوزه, زمين و آسمان با ما بكين ست» ـ «شب و كولاك رعب انگيز و وحشي, شب و صحراي وحشتناك و سرما؛ بلاي نيستي, سرماي پرسوز, حكومت مي كند بر دشت و بر ما.» ـ «نه مارا گوشه گرم كنامي, شكاف كوهساري, سرپناهي؛» ـ «نه حتي جنگلي كوچك, كه بتوان در آن آسود, بي تشويش, گاهي.» ـ «دو دشمن در كمين ماست؛ دايم دو دشمن مي دهد ما را شكنجه برون: سرما, درون: اين آتش جوع كه بر اركان ما افكنده پنجه.» ـ «و . . . اينك . . . سومين دشمن . . . كه ناگاه برون جست از كمين و حمله ور گشت . . . سلاح آتشين . . . بي رحم . . . بي رحم . . . نه پاي رفتن و ني جاي برگشت . . .» ـ «بنوش اي برف! گلگون شو, برافروز كه اين خون, خون ما بي خانمان هاست. كه اين خون, خون گرگان گرسنه ست كه اين خون, خون فرزندان صحراست» ـ «درين سرما, گرسنه, زخم خورده, دويم آسيمه سر بر برف, چون باد. وليكن عزت آزادگي را نگهبانيم, آزاديم, آزاد.»
سلام
بالاخره کنکور با تموم سختی هاش تموم شد توی این مدت خیلی اتفاق ها افتاد شاید بشه گفت سخت ترین دوره زندگیم بود از صبح ساعت 7 از خونه بیرون رفتن و ساعت 8 برگشتن تا مریضی و مرگ و هزار تا اتفاق ناخوشایند دیگه... نمیدونم شاید فرصتی بود برای محک زدن توانایی های خودم اما حالا دیگه وقت یه آرامش نسبیه... نمی دونم از کجا شروع کنم... فهمیدم که با مردم توی کوچه بازار نمی تونم کنار بیام وقتی متوجه این شدم که بر حسب شرایطی که باید تغییرش می دادم ، دوباره وارد سیاست شدم و مجبور شدم که با مردم سر و کله بزنم خب فکر می کنم همه متوجه شدن،حوصله ندارم توضیح بدم! و بوی خون هنوز منو اذیت می کنه و همش دارم به این فکر می کنم که : من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم و به بیداری پرپر شدن و ریختن آن ها را... هر کاری می خوان بکنن ، بذار بکنن قلب های ما هنوز سبز هستش... چند یال پیش یه مطلب گذاشتم به اسم : گل هایی که در جهنم میروید کتاب قشنگی بود که به لطف یکی از دوستان عزیز نیست و نابود شد و حالا خیلی اتفاقی دیدم که فایلش رو هنوز تو کامپیوترم دارم پس یک بار دیگه میزنم تا کسایی که نخوندن ، بخوننش _______________________________________________________________________________ جبر خانه ای که من در آن محکوم به عذاب ابدی هستم ، بیش از یک ملیون و ششصد هزار کیلومتر مربع مسافت دارد. و قسمت زیادی از آن حاصلخیز و با طراوت است ، وسعت این فضا به قدری است که چهار فصل مختلف در یک زمان در آن وجود دارد. موقعی که در یک قسمت آن کوهها از برف و یخ پوشیده است ، در قسمت دیگر حرارت بیش از حد هوا ، بیش ار بیست و پنج درجه بالای صفر است و زمانی که در نقطه ی سردسیر آن گلهای یخ شکفته شده ، در نقاط گرمسیر آن ، سنبله های گندم نزدیک درو کردن است . ولی با وجود همه اینها : این فضای وسیع ، و این اقلیم حاصلخیز ، جهنم روی زمین است و مردمی که در آن زندگی می کنند ، در حال اختناق و خفقان می باشند ! راستی ، درستی ، نوع پروری ، فقیر نوازی ، وطن پرستی ، خدا پرستی ، اصلاح طلبی ، نیک نفسی و معارف دوستی ، کلمات متداوله ما هستند. با تمام این احوال ، ما جز بدبختی و رنج دائمی و ترس و کینه هیچ چیز دیگر نداریم و آنچه در محیط ما وجود دارد ، همه و همه برای تشدید شکنجه و افزایش رنج های جان گداز ما است. من به فردا علاقه مندم. این فردایی که همیشه فردای دیگر در عقب دارد و هیچوقت امروز نخواهد شد ، تنها امید من است ( چه امید محالی ! ) فردا ، فردا ، فردا ، فردا آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشی است که سر تا سر جهنم شنیده می شود ، فردا سرود ابدی ماست ! فردا نان خواهیم خورد ! فردا راحت خواهیم کرد ! فردا رفع ظلم خواهد شد ! فردا آلام و مصائبمان تخفیف خواهد یافت ! فردا دژخیمان دست از شکنجه و عذاب ما خواهد کشید ! فردا صدای تازیانه جان گدازی که گوشتها و استخوانهای ما را به هم می کوبد ، شنیده نخواهد شد ! فردا کابوس مرگ و وحشت ، اعصابمان را مرتعش نخواهد کرد ! فردا آتش جهنم ، خاموش خواهد شد .... این فردایی که از روز ازل ، اجداد ما ، انتظار داشته و اعقاب ما تا ابد منتظر خواهند بود ! اینجا سرزمین عجایب و اسرار است. موقعی که سر یکدیگر را از بدن جدا می کنیم ، با آهنگ پدرانه ، به هم می گوییم: میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است ...به آقای وزیر عرض کردم: این رویه ی شما ظلم است ! بی وجدانی است ، من بیچاره بدبخت شده ام. من ایرانی هستم و در این کشور حق حیات طبیعی دارم . یا اجازه شغلم را بدهید که آزادانه مشغول کسب معاش شوم ، یا با کار دولتی حقوقم را بدهید که از گرسنگی نمیرم! آقای وزیر فریاد کرد ! به جهنم ! احمق نمی دانست جهنمی سوزان تر از محیط ما نمی شود تصور نمود ! وقتی که از معاون سوال کردم پس به که رجوع کنم ، جواب داد : _ به خدا !! او می دانست که در جهنم خدا وجود ندارد ! گلهائیکه در جهنم می روید محمد مسعود 1347 _______________________________________________________________________________ ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیوست: الآن ساعت ۱۲.۲۵ ۱.من دارم به زحمت موزیلا رو دانلود می کنم و طبق معمول یه بطری آبجو دستمه (دلستر) ۲.دارم دومین کتاب از ناصر غیاثی رو می خونم ((رقص بر بام اضطراب)) ، بعد از اون همه کتاب تست و جزوه خوندن واقعا می چسبه و به همه توصیش می کنم ۳.واقعا جامعه مجازی ایرانی ها داره رو به کجا می ره؟ حوصلم سر رفته بود و داشتم وبگردی می کردم یکی از بی وفایی عشقش گفته بود و کلی عکس قلب شکسته و چشم گریون داشت یکی از این گفته بود که چه قدر بهنوش طباطبائی رو دوست داره( من یادم نمیاد این بابا کی بود!) یکی از هم خوابگیش با زن همسایه گفته بود و آخری برام خیلی جالب بود : گفته بود از همون روز که رسانه های غربی بی بی سی و صدای آمریکا شهادت ندا آقا سلطان رو تو بوق و کرنا کردن فهمیدم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه ! و دیشب که اخبار کانال یک در موردش حرف زد و گفت که گلوله از تفنگ نیرو های بسیج و سپاه و پلیس شلیک نشده بوده همه چیز برام روشن شد... و در این جاست که باید گفت صم بکم عمی فهم لا یرجعون ! ۴.امروز که رفتم به همه سر بزنم و بگم که برگشتم وقتی تو وبلاگ احمد علیپور عزیز که همیشه به من لطف داشتن ، رفتم ، دیدم فیلتر شده ! یا هزار زور یه پروکسی گیر آوردم و رفتم دیدم فقط بیانیه های میر حسین توی وبلاگ بود و به قول آلن پو ((و دیگر هیچ !)) ۵. امروز داشتم به یکی از دوستای شهر سوختم فکر می کردم اونجا با خانوادش زندگی می کرد و بعد به دلایلی رفتن تهران اما اون به حد مرگ خودشو گم کردم عکسایی که با دوستاش گرفته بودن رو گذاشته بود تو فیس بوک نمی دونم چند ساعت موهاش رو درست کرده بود یا آرایشش چه قدر طول کشیده بود نمی دونم چه طور اون جوری لباس پوشیده بود اما تنها چیزی که فهمیدم چشماش بود مثل چشمای عروسک ها بود شیشه ای جدی می گم ، هیچ گونه نگاه طبیعی رو نمی تونستی توش پیدا کنی. قبل از انتخابات می گفت من به احمدی نژاد رای میدم حالا که داره می خوره ، بذار یکی بخوره !!!!!!! یه کم باهاش حرف زدم ولی خوب جزو اون دسته آدمایی بود که باید هولشون می دادی تو چاه !!!! ۲ روز بعدش زنگ زد که من رفتم تو ستاد میر و دارم اونجا تبلیغ می کنم !!!! گفتم چه طور ؟! گفت خوب خیلی بچه های باحالی داره !!!!!! و سبز پوشیدن کلاس داره !!!!!! و اون موقع بود که من جدا برای میر ناراحت شدم که چه کسایی می خوان باهاش بیعت کنن ! ۶. فایر فاکس ۸۸٪ ۷.می رم تو قسمت رکوردینگ موبایلم یکی رو می ذارم دوستی با صدای خیلی خوش می گه : ولی منی که چنین پرتم از مراحلتان چگونه می روم و می رسم به ساحلتان فرشته اید و از آن نمونه های عجیب که دردهای زمینی نمی کند ولتان به بند کردن دل های خسته مشغولید و بند و تبصره نیز نیست شاملتان سپیده سر زده وقت است چشم بگشایید به چشم آینه هایی که در مقابلتان شما به تمام زمین حق آب و گل دارید و ما همیشه ارادت به آبتان ، گلتان خبر قرار شد که بیایید اگر و بگشایید به ان دو دست سبک عقده از دلم،دلتان خبر دهید که گاهی ، کبوتری ، چیزی سر بریده ما هم که نیست غافلتان... ۸. فایر فاکس ۱۰۰ ٪
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر مرد ، تفنگ پدری هست هنوز گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز آب اگر نیست نترسید ، که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز دکتر زهرا رهنورد
|
About
رستم از این بیت و غزل،ای شه و سلطان ازل Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 شهریور 1387 Links
اولین وبلاگ من (از سال84 تا 86)
آق بهمن(آخرین خبرها لحظه به لحظه و محل تظاهرات) |