تبليغاتX
سرزمین جاوید

سرزمین جاوید

لاجرم ، زمین ، سیاره هفتم شد . . .

من راستش از بس اومدم نوشتم و دوباره رفتم و بعد باز اومدم خجالت میکشم که دم  از نوشتن دوباره بزنم!!!!

راستش خیلی خیلی درگیر هستم

دلم هم خیلی برای نوشتن تنگ شده

خیلی موقع ها یه چیزایی تو ذهنم میاد ، دوست دارم بنویسم اما نمیشه

راستش ذهنم خیلی خیلی مشغوله

اتفاقای عجیب غریب و اعصاب خوردی زیادی پیش اومده

درگیر پروژه های دانشگاهم

این یک ماه هم همش درگیر مسافرت هستم،هر آخر هفته یه جا (قابل توجه آرش خان!!!)

خلاصه منتظر یه فرصت خوبم که ذهنم آمادگی داشته باشه

البته فکر نمیکنم که نوشته های جدیدم مثل قبل باشن

چون دارم بیشتر خودم رو درگیر رشته ام میکنم

و سعی میکنم که بهتر بنویسم و دیدم رو باز تر بکنم

و مثل اون دختر ۱۵ ساله نباشم که عاشق وبلاگ بود که فقط تراوش های ذهنش رو توش بریزه !!

دارم سعی میکنم که پخته تر بنویسم

روی سوژه های نوشتنم بیشتر کار میکنم از این به بعد

دیگه فعلا همین

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت23:39توسط آذین نادری | |

فعلا درگیر سفر و انتقال به دانشگاه اصفهان هستم....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت13:42توسط آذین نادری | |

مامان من رو می فرسته طبقه پایین تا از خواهرم کتری شون رو قرض بگیرم.

چون بابا صبح میخواد چایی بخوره (یا همون طور که از بچگی بهم دیکته شده "بخورن" )

چون تو میگی حواسم باید جمع باشه

چون  باید هوش و حواسم به تو باشه

چون حواسم پیش تو و چندین سال و سال های آینده هست

چون پیش تو و دستای گرمته

چون وقتی بهت فکر می کنم تو دنیای خاطره هامون گم میشم

چون به یاد روز اول می خوام چایی بخورم

چون زیر کتری رو روشن می کنم

چون توی دنیای خودم گم می شم

چون وقتی حواسم به توئه به هیچ چیز دیگه ای نیست

چون کتری میسوزه...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت23:11توسط آذین نادری | |

1.یه بشقاب و قاشق چنگال بر می دارم ، یه کم غذا می کشم و میشینم رو مبل و از بابا میخام که بزنه بی بی سی.

برای چهارمین بار با علاقه مستند شاملو رو نگاه می کنم، شاملو میگه آیدا همه زندگی ماست و آیدا میگه شاملو مثل خورشید برای منه،اگه بهم نتابه زندگی ندارم...

من فکر می کنم به اینکه الان کدوم یکی از خانواده هایی که میشناسم اگه ازشون بپرسی همچین حرفی میزنن...

و اونجایی که شاملو میگه زندگی به طرز بی شرمانه ای کوتاهه اشک و فسنجون و سالاد با هم قاطی میشه...

 ______________________________

2.هیچ وقت روز نیمه شعبان و روز قبلش از خونه بیرون نمیرم اما دیروز خارج از شهر بودم و به ناچار توی خیابون های پر از ریا و تزویر قرار گرفتم...

دیگه وضع اصفهان که مشخصه....توی هر خیابون هر 30 متر یکی نذری میداد...شربت،شیرینی،آش،بستنی...

چه ترافیکی بود....

یه جا پشت میله های یه مغازه آش میدادن،مردم از سر و کله هم بالا میرفتن برای یک کاسه آش...

به حدی چندش آور بود که قابل وصف نیست...

من به اون موقع هایی فکر میکردم که محل کار بابا یا بقیه گوشت زیاد نذر می کرد،ما بسته بندی میکردیم و اون ها رو جایی میبردن برای پخش کردن که از شدت گرسنگی مردم نمیشد از ماشین پیاده شد،یه نفر رو میذاشتن پشت وانت و با سرعت حرکت میکردن.اون شخص بسته ها رو تند تند از ماشین برای اون همه جمعیت گرسنه پرت میکرد...

چرا ما عادت داریم اگه کار خیری انجام میدیم کل محل و فامیل باید خبر دار بشن؟

چرا اگه غذایی نذر میکنیم باید تمام اون کسایی که هشت روز هفته گوشت میخورن دعوت بشن و استفاده کنن ولی یاد اون کسایی نکنیم که ماه به ماه هم رنگ غذای خوب رو نمیبینن؟؟؟؟!!!!

 ______________________________

3.یه شب طرفای ساعت 8.30.توی خیابون منتظر تاکسی بودم و عجله داشتم که برم خونه.

یه پراید سفید بوق زد و ایستاد.3 تا زن چادری و دو تا بچشون پشت نشستن و من هم نشستم جلو.

راننده تاکسی کر و لال بود!

سعی کرد با اشاره هاش از ترافیک غر بزنه...جلوتر که رفتیم زن ها خاستن پیاده بشن که پول کمی دادن،مرد شکایت کرد و اون ها هم با کلی غر و بد اخلاقی پولش رو دادن.

سعی کرد که با هم حرف بزنیم.

گفت یه کم کارش با شرایطی که داره سخته.

گفتم ولی از تو خونه نشستم و حوصله سر رفتن خیلی بهتره،تهران هم یه راننده تاکسی دیدم با شرایط شما.روی شیشه ماشین مشکلش رو نوشته بود و گفته بود به مقصد که رسیدن بزنن رو شونه اش.

خیلی خوشحال شد.

پرسید ازدواج کردم و بچه دارم یا نه!

به مقصد که رسیدیم گفت باهاش دوستم یا نه؟

وقتی گفتم آره کلی خوشحال شد و ازم خواست که باهاش دست بدم و بعد پرسید که نامزدم از این کار ناراحت نمیشه؟

ازم خاست که فقط 10 دقیقه دور میدون دور بزنه تا فقط یه کم با هم صحبت کنیم!!!

اما متاسفانه من خیلی دیرم شده بود و نمیتونستم بمونم.

خیلی خیلی تنها بود...

+نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت23:2توسط آذین نادری | |

سفر خوبی بود...خاطره های زیادی برام به یادگار گذاشت...

اما یه جاهای این سفر خیلی برام عجیب بود...

مدرسه راهنمایی وابسته به دانشگاه علوم پزشکی...سه راه حافظیه...سال 82...کلاس دوم نیمکت آخر...من و مینو...دفتر...مدیر..خانوم البرز..تلفن...مامان داخل دفتر....خانوم البرز...: خانوم نادری من اصلا صلاح نمیبینم که دختر شما با مینو دوست باشه...تذکر مامان و همچنان پا فشاری من بر ادامه این دوستی...

هفت سال گذشت و من هیچ خبری ازش نداشتم،فقط دورا دور شنیدم که نقشه کشی میخونه...با هر بدبختی که بود شماره موبایلش رو پیدا کردم و قرار شد وقتی رفتم کرمانشاه ببینمش...

قرارمون ساعت 10 توی یه کافی شاپ بود،روز قبلش مسیج زد که اهل قلیون هستی؟!! گفتم نه،چرا؟ گفت هیچی میخواستم ببینم اگه هستی بریم یه چایخونه خیلی باحال...

ساعت 10 بود و من تنها توی کافی شاپ خالی نشسته بودم...منتظر...

یه دختری اومد توی...من نگاش کردم و سرم رو انداختم پایین...دختر اومد جلو و گفت آذین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به هیچ وجه باورم نمیشد که این مینو هست!!!!!!!!!!!!!

اون موقع ها چشم و ابروی مشکی و پوست سفید داشت....اما حالا من یه دختر رو مقابلم میدیدم که چشم های آبی داشت،برنزه بود،ابروهای تتو شده قهوه داشت و موهای عسلی که فکلش سر به آسمون میذاشت،شالی که داشت از سر می افتاد و مانتویی که فاصله زیادی با کنده شدن دکمه ها نداشت و البته جواهر آلات فراوان...

خشکم زده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نشستیم،سفارش دادیم و شروع کرد به صحبت کردن و من میخکوب گوش میکردم چون واقعا قدرت صحبت کردن رو در خودم نمیدیدم...

اول از همه از درسش پرسیدم،گفت دیپلم که گرفتم سما قبول شدم،یه ترم رفتم اما خیلی گیر میدادن،خوشم نیومد و انصراف دادم،الان هم میخوام هنر کنکور شرکت کنم،یکی از دوستای خواهرم میگفت خیلی به درد تاتر و بازیگری میخورم!!

گفتم الان چی کار میکنی؟حوصلت سر نمیره؟

گفت چند ماه میرم پیش خواهرم که دانشگاه آزاد شهسوار میره و اونجا خونه گرفته،چند ماه هم میرم پیش داییم که کیش خونه داره،بعد از باحالی پسر های خونه بقلی خواهرش گفت...

از چند تا از بچه ها پرسیدم که یکی دوتاشون ازدواج کرده بودن...

پریروزا می خواستیم با روناک بریم بیرون،گفتم نریم خیابون گیر میدن،گفت خب الان زنگ میزنم ببینم کی خونه خالی داره بریم،رفتیم خونه داداش...داشتیم فوتبال میدیدیم...اون هی فحش میداد به دوست پسر من،من گفتم نذار دهنم باز بشه آمار خواهرتو بدم ها!!!!!! فلانی گفت اون دیگه شوهر کرده،هر چی میخوای بگو...!!!!

آره آذین اون هم شوهر کرد!!!!!!

 

جالب بود...بعد از 7 سال همدیگه رو میدیدیم و اون از عروسی که چند شب پیش رفته بود تعریف میکرد.

من بی اختیار یاد یکی از آهنگ های دوران جاهلی 5 سال پیشم افتادم...زد بازی...

از این گفت که چه طوری مامانش رو پیچ داده و خونه دوستش حاضر شده و به عروسی رفته...

عروسی خواهر...بود(اسم یکی از پسرهای معروف رو گفت که البته من نمیشناختم)گفت راه نداره جون شما باید بیاید...

آقا ما رفتیم خونه...حاضر شدیم،من گفتم عمرا بافت آفریقایی موهام رو باز کنم...همین جوری حاضر شدیم رفتیم عروسی...

به بچه ها گفتم پس شب مامانم رو چی کار کنم؟؟؟ گفتن یکیمون زنگ میزنه میگه شب پیش ما بوده ...

((چرا نشستی بلا از سر جات پاشو/وسط این همه میخوام برقصم با تو/تریپ میدونی چیه میشناسی ما رو/الان نمیریم خونه هستیم اینجا تا صبح...))

آقا چه عروسی با حالی بود...کلی رقصیدیم....(( واای میاد دست رو گردنت...دو دیقه بعد میره لب تو گردنت...))

می دونی این که آدم یه عروسی بره که با خانواده نباشه خیلی حال میکنه...

ماشالا همه جور نوشیدنی هم بود...

((از اون ته صدا میاد آقا ویسکی کو...))

خلاصه بعد که عروسی تموم شد گفتم برم خونه،بچه ها گفتن ساعت 2 نصف شب میخوای بری خونه چی کار؟؟؟؟!!!!!

خلاصه زنگ زدن به یکی از بچه و رفتن کلید باغشو گرفتن...تا صبح اونجا بودیم...(( در گوشت گفتم خوشگل من...امشب پنجشنبس بیا پیشم جمعه یه سر...))

پسرا مست مست بودن...(( یه لیوان بده که زود بنوشم/یه قلیونم بکشم که توپ توپ شم...))

دیگه تا صبح نذاشتن بخوابیم((گفت زنگ میزنم صبح بیای دنبالم تو/نه/چون قراره بیدار بشی کنارم صبح..)) همش خنده و مسخره بازی بود...

یه کم دیگه چرند گفت و بعد زودتر از موعد من گفتم باید برم....

 

توی پست بعدی از راننده تاکسی عجیب غریب مسیر چهار باغ تا دروازه شیراز می نویسم...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت15:32توسط آذین نادری | |

الآن ساعت 3:15 بامداد و من 1ساعت و 45 دقیقه دیگه میخوام برم به دیار خون و غیرت و عشق...

از کرمانشاه که اومدم پست جدید می نویسم از اتفاق هایی که توی مسافرت افتاد...یا نیفتاد!!!

پ.ن: صبای عزیز نظرت رو دیر خوندم اما امیدوارم همیشه موفق باشی،منتظر پست های جدیدت هستم...باز هم بهم سر بزن...

یکی دیگه پ.ن : یه چند نفر از دوستای قدیم مسیج زدم که دارم میام،فقط یه نفر جواب داد و گفت که حالا حالاها تهران هست و نمیتونه منو ببینه!!!!

+نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت3:22توسط آذین نادری | |

1.شروع دوباره.....یک سال ننوشتن بدون هیچ توضیحی...

2.سرخوردگی شدید در کنکور به خاطر اجازه داشتن رشته های ریاضی و تجربی در انتخاب رشته های دانشگاهی علوم انسانی

3.اعتصاب کردن ، به هیچ جا نرسیدن ، شروع دوباره....این بار با دید شاید بازتر و به عنوان یک کله قرمه سبزی با عنوان دانشجو

4.ورود به مرحله تازه ای از زندگی که دیگه توش بویی از تردید و ترس نمیاد....و این باعث آرامش همیشگی من شده...ازت خیلی ممنونم که باعث شدی بالاخره راه خودم رو پیدا کنم...

5.فوتبال.....یک موضوع کاملا بیگانه برای من....عصر با افتخار به زهره که بیرون بود زنگ زدم و گفتم که آلمان برد با 2/1 و بعد زهره تصحیح کرد که نه،آلمان برد با 4/1 !!!!!!!!!!

6.رندان سلامت می کنند....جان را غلامت می کنند...هدیه واقعا عزیز از عزیزی...16شهریور ماه 1388....مثل تمام تاریخ هایی که اول کتاب هام می نویسم...

7.می خوام یه کم بزرگ بشم، یه کم کارهایی رو انجام بدم که از من انتظارش هست...پس فعلا فیلم دیدن تا 4 صبح تعطیل میشه...آخرین فیلم  ال سید بود یا بازی سوفیا لورن که به همراه بابا و مامان دیدم....

8.

...ساعت ها در روز پیاده راه می رفت. با این که دوره متوسطه زبان آلمانی را گذرانده بود،در دوره بالاتر ثبت نام کرد و بعد در رشته جامعه شناسی در دانشگاه مونیخ. در فرانسه هم همین کار را کرده بود: در دانشگاه با دو نفر ایرانی آشنا شد که با گروه های سیاسی مخالف سلطنت ارتباط داشتند.

مفتون دنبال فرصتی بود یا جایی که با تکیه بر تجربه های روزنامه نگارانه اش به نحوی در راس باشد و در آن لحظه تشکیل یک گروه سیاسی یا همکاری با گروهی که منطقی تر به نظرش می آمد، تنها راه بود با این که هرگز به محافل سیاسی ایرانی ها علاقه ای نشان نداده بود و از شیوه بحث آنان بدش می آمد ، از بی منطقیشان ، شعار پراکنیشان ، عربده کشی و اوباش گیریشان در موقع اختلاف عقیده و جناح بندی هایشان، از نوچه گریشان و مرشدپرستیشان و در عین حال از ساده لوحیشان که از بی اطلاعیشان سرچشمه می گرفت.

همه چیز به نیکی و بدی تقسیم می شد و نیکی به راحتی بدی را شکست می داد، آن هم با چند فرمول، چند کلمه و شعار سیاسی که مرشدها برایشان نسخه پیچیده بودند، انگار ورد است یا دعانوشته بر کاغذی و آن ها هر دفعه تکرارش می کردند و به دور خودشان فوت می کردند تا هم از گزند چشم بد در امان باشند و هم پیروز بشوند...


+نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت0:31توسط آذین نادری | |