تبليغاتX
سرزمین جاوید

سرزمین جاوید

روزنامه اعتماد > شماره 1992 13/4/88 > صفحه 7 (هنر) > متن

«عزت الله ضرغامي» رئيس سازمان صدا و سيما تصوير قتل ندا آقاسلطان را «ساختگي» دانست و با تشبيه آن به نمونه ونزوئلايي اين رويداد گفت: «سفير ونزوئلاتعريف مي كرد در دور دوم انتخابات اين كشور نيز چنين صحنه يي نظير مرگ آن خانم را در آن كشور به راه انداختند و اين سناريو هم در آنجا پياده شد و مي خواستند بگويند راي آقاي چاوس هم ساختگي است اما موفق نشدند

به گزارش ايرنا وي افزود: آنها با استفاده از نرم افزارها و تمام فناوري هاي نوين خواستند چهار تا كوچه ايران را تحت پوشش قرار دهند كه بگويند اين تمام خيابان هاي ايران است و بعد تمام شبكه هايشان بسيج شدند و ميز مخصوص ايران را در رسانه هاي خود ايجاد كردند و بي بي سي و سي ان ان يك به يك برخي تصاوير ساختگي مثل مرگ همان خانم (ندا آقاسلطان) را به نمايش گذاشتند و بعد آقايي به نام آرش حجازي در اين زمينه جوسازي كرد و اكنون نيز گم و گور شده و پيدايش نيست.

آرش حجازي مترجم آثار پائولو كوئيلو است كه به عنوان يكي از حاضران در صحنه درگذشت ندا آقاسلطان گفت وگوهايي انجام داد. انعكاس اين اظهارات با واكنش مسوولان دولتي و انتظامي روبه رو شد. تا آنجا كه اسماعيل احمدي مقدم از تحت پيگرد بودن حجازي توسط اينترپل خبر داد كه روز گذشته پليس بين المللي (اينترپل) اين اظهارات را رد كرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان !

آقای چاوز بسیار فرد محبوب و مردمی است

او خادم مردم ونزوئلا است

او لباس بختیاری بومیان ونزوئلا را می پوشد و در جمعشان حاضر می شود

گفته می شود امام زمان هم مشروئیت رای او را تایید کرده

پس چرا این قدر به این انسان نحیف اما بزرگ تهمت می زنید؟!


 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت13:29توسط آذین نادری | |

آرش حجازی می نویسد


یادداشتی برای نسل های آینده

هراس من،
 باری،
همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو

بعد از مصاحبه‌ام در روز 4 تیر ماه 1388 (25 ژوئن 2009) با بی‌بی‌سی درباره‌ی مشاهدات شخصی‌ام در مورد قتل وحشیانه‌ی ندا آقاسلطان، روز دهم تیرماه در اخبار خواندم که حکمی برای دستگیری من از سوی دولت ایران صادر شده است.
همان‌طور که در مصاحبه‌ام گفتم، انتظار چنین حرکت مذبوحانه‌ای برای کتمان حقیقت در برابر این جنایت بی‌رحمانه از طرف دولتی می‌رفت که بنیادش بر دروغ و ظلم است. در این مصاحبه پیش‌بینی کردم که گفته‌های مرا کتمان می کنند. که اتهامات بسیاری را متوجه من خواهند کرد. این دولت، به جای آنکه بکوشد قاتلان اصلی این دختر معصوم و ده‌ها قربانی دیگر را پیدا کند و مسئولیت بی‌کفایتی خود را بپذیرد، سعی دارد هر فرد، کشور یا نهاد دیگری را که هیچ خطایی مرتکب نشده، مقصر بشمارد.
خانواده و دوستان مرا در ایران، که هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارند، تحت فشار گذاشته‌اند. پدر 70 ساله‌ام را که استاد دانشگاه و چهره‌ی ماندگار است، احضار کرده‌اند بی‌آنکه هیچ دخالتی در این ماجراها داشته باشد.
من فقط کاری را کردم که هر انسان شریفی در چنین شرایطی انجام می‌داد. سعی کردم یک قربانی را نجات بدهم و آنگاه که حقایق مرگش را رسانه‌های دولتی ایران مخدوش می‌کردند، بر آنچه شاهدش بودم شهادت دادم.
چنان زیسته‌ام که هرگز دچار ندامت نشوم. من از نخستین پزشکانی بودم که در فاجعه‌ی هولناک زلزله‌‌ی بم به آن شهر رفتم، فقط برای آنکه در کنار قربانیان معصومی باشم که در آستانه‌ی از دست دادن امیدشان بودند.
این بار، در کنار قربانی معصوم دیگری بودم، کاملاً برحسب تصادف، بدون آنکه تصوری داشته باشم که وارد چه ماجرایی می‌شوم. اما این بار، این قربانی را بلایای طبیعی نکشت. آز و شهوت قدرت بود که خون او را ریخت.
من نویسنده هم هستم، و اگر داستان‌ها، مقالات و گفته‌های مرا بخوانید، پی می‌برید که همواره از حقوق بشر دفاع کرده‌ام و همواره بهایش را پرداخته‌ام.
همواره کوشیده‌ام زندگی‌ صادقانه و شریفی داشته باشم و هرگز به ارزش‌هایم خیانت نکرده‌ام.
بر این باورم که آنچه برای نجات جان ندا و بعد گفتن ماجرایش انجام دادم، کار درستی بود. اعتقاد دارم که خدا پروردگار شجاعان است. ایمان دارم که حقیقت ما را آزاد خواهد کرد. همه‌کارم را مطابق وجدانم انجام داده‌ام و اگر باید بهایی برایش بپردازم، چنین باد. اما این حق را دارم که از شرافت و صداقتم دفاع کنم.
به پروردگار که شاهد من است و به شرافتم سوگند یاد می‌کنم که فقط و فقط حقیقت را درباره‌ی مشاهداتم گفتم.
انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران بر عهدی بنیان گذارده شد که امروز مردم ایران همچنان به آن پایبندند. ملجاء مردم در هنگام نبرد علیه استبداد رژیم گذشته همین ایمان بود، و نیز هنگامی که خون‌های بسیاری را فدا کردند تا در برابر تهدید خارجی از سوی مستبدی دیگر که با مشت آهنین بر عراق حکومت می‌کرد، از سرزمینشان دفاع کنند.
لیک، این دروغ تمامی ادعاهای این دولت مشخص را زیر سؤال می‌برد؛ این دولت که تاریخ جنگ جهانی دوم را مخدوش کرده، که ادعا می‌کند آزادی بیان در ایران جاری است، ادعا می‌کند که در زندان‌های ایران زندانی سیاسی نیست، مدعی است که هیچ سانسوری بر کتاب‌ها، اطلاعات، رسانه‌ها و مطبوعات ایران اعمال نمی‌شود، و وانمود می‌کند به حقوق شهروندی از جمله حق تجمع، حق اعتراض و حقوق برابر برای شهروندان ایران، فارغ از جنس و نژاد و دین احترام می‌گذارد.
در بیست روز گذشته اما، جهان کذب بودن تمامی این ادعاها را از راه چشم‌های اشکبار ایرانیان دلاور دیده است. مطمئنم جهان هرگز این دروغ تازه را باور نخواهد کرد و درک می‌کند که این پزشک، نویسنده و ناشر، کاری نکرده است جز عمل به حکم وجدانش در شتافتن به یاری کسانی که به یاری نیاز داشتند، و بازگفتن حقیقت.
ندا تنها کسی نبود که در این غوغا به خاک افتاد. آیا تمامی آن کسانی که بی‌گناه به قتل رسیدند، قربانیان توطئه‌ی جهانی بوده‌اند؟ چرا قاتلان قربانیان دیگر تحت تعقیب قرار نمی‌گیرند؟ یا شاید باید بی‌کفایتی و بی‌تفاوتی غیرنظامیان مسلحی را مسئول دانست که نتوانستند خردمندانه اعتراضات قانونی شهروندان ایرانی را نسبت به بی‌عدالتی برتابند.
من فقط یک شاهدم. چرا باید به جای قاتل، شاهد تحت تعقیب قرار گیرد؟ آیا خون کافی ریخته نشده؟ آیا باید از ترس در برابر این جنایت هولناک ساکت می‌ماندم؟ آیا این پیامی است که قصد داریم برای نسل‌های آینده‌مان به جا بگذاریم؟
بر این باورم که هیچ شهروند جهانی از پشتیبانی من و هزاران ایرانی دیگری دست نخواهد کشید که کتک خوردند، زندانی شدند، تحت تعقیب قرار گرفتند و به خاک و خون کشیده شدند، فقط برای اینکه می‌خواستند ملتی آزاد باشند و در مسیر برکت و عدالت به جهان بپیوندند و در این راه دیگران را در فرهنگ غنی و تاریخ لباب از دلاوری‌شان سهیم کنند.
بر خود می‌بالم که بخشی از این حرکت باشم. کاری را کرده‌ام که هر انسان شریفی انجام می‌داد، و به این دلیل مورد تهدید قرار گرفته‌ام. درست همان‌گونه که تمامی این شهدا کاری را کردند که هر جان آزاده‌ای انجام می‌داد، و به همین خاطر به قتل رسیدند؛ به دست نفرت سیاهی نسبت به هرآنچه این شهدا به پایش ایستاده بودند: آزادی، راستی، و عدالت.
آرش حجازی
11 تیرماه 1388
2ژوئیه2009

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت15:40توسط آذین نادری | |


البته از هر کسی و هر حذبی باید به اندازه خود انتظار داشت...

____________________________________________________

روزنامه ايران > شماره 4247 8/4/88 > صفحه 5 (داخلي) > متن

ردپاي مسافران جزيره

روايتي انگليسي از مرگ «ندا»

گروه سياسي ـ تنها چند روز از افشاگري منوچهر متكي، وزير امور خارجه كشورمان درباره ماموريت سفيران انتخاباتي انگليس به كشورمان نگذشته بود كه رد پاي مسافران بوئينگ 747 در اغتشاشات اخير تهران هويدا گشت و آنها يك به يك پرده از نقش خود در سناريوي به اجرا درآمده پس از انتخابات بر مي دارند.
    يكي از مسافران انگليسي، اين روزها روايتگر آخرين نفس هاي «ندا آقاسلطان» است. او كه پس از پايان ماموريتش در تهران اينك در لندن به سر مي برد، در مصاحبه با BBC ادعاهايي را درباره اين حادثه مطرح كرده است.
    «آرش حجازي» متولد 1349 و مترجم آثار پائولو كوئيلو در ايران مدعي است در آخرين لحظات زندگي خانم آقاسلطان بالاي سر وي بوده و به او تنفس مصنوعي داده است، اما دو روز پس از اين حادثه صداي او را از لندن مي شنويم.او كه در انگليس مشغول به تحصيل است، ماموريت خود را اين گونه روايت مي كند كه ضارب فردي بسيجي است كه آنها وي را دستگير و خلع سلاح كرده و پس از گرفتن كارت شناسايي، او را رها كرده اند.
    اين ادعاها در حالي است كه برا ساس گزارش هاي منتشر شده، ندا آقاسلطان روز شنبه 30 خردادماه در محلي دور از منطقه درگيري با گلوله جان مي بازد و تصاوير او با سرعت منتشر و هزاران بار در تلويزيون هاي غربي منتشر مي شود، اما تصاويري كه از او در اين شبكه ها منتشر شد، بيانگر اين واقعيت است كه وي مدت ها قبل از حادثه در كانون توجه بوده است، به گونه اي كه تصاوير منتشر شده از او در شبكه هاي خارجي مربوط به حداقل 45 دقيقه قبل از حادثه است. البته ممكن است كه اين كار اتفاقي جلوه داده شود، اما با توجه به اين كه محل حادثه دور از منطقه درگيري بوده، وجود حداقل دو دوربين در اين محله دور از درگيري و تصويربرداري از خانم آقاسلطان نيز تاكيدي بر سناريو بودن اين حادثه است.
    مسافر انگليسي اما تاكنون نگفته است كه چه پاسخي درباره نكات روشني همچون گزارش پزشكي قانوني دارد كه بر اساس آن گلوله شليك شده به خانم آقاسلطان از نوع كاليبر كوچك بوده است كه متعلق به اسلحه كمري فردي است كه از فاصله نزديك و از پشت به او شليك شده، آن هم در حالي كه خانم آقاسلطان در حال راه رفتن بوده است. اهميت اين گزارش از آنجاست كه هيچ سازمان نظامي و انتظامي مامور مقابله با اغتشاش از سلاح كمري كاليبر كوچك استفاده نمي كند.
    «آرش حجازي» تنها يك رد پا است كه ماموريتش دقيقاً همزمان با مرگ يك هموطن و بالاي سر او به عنوان يك پزشك آغاز مي شود و چه بسا پيگيري پس و پيش حضور يكباره او در خياباني به دور از درگيري در تهران و پناه بردنش به پايگاه اطلاع رساني اغتشاشات و ادعاهايش درباره جزئيات حادثه ابعاد ديگري از نقش بيگانگان را در اغتشاشات اخير تهران آشكار سازد؛ پروژه اي كه هر روز ابعاد تازه اي از آن نمايان مي شود.
    ● پروژه كودتاي رنگين
    ازسوي ديگر بر اساس گزارش ايرنا، پروژه «براندازي نرم يا کودتاي رنگي» عليه نظام عقيدتي- سياسي حاکم بر ايران اسلامي از حدود يک سال پيش با احتساب آخرين شرايط سياسي و اجتماعي کشورمان ابتدا در «موسسه اينترپرايز امريکا» مغز متفکر نو محافظه کاران- طراحي و سپس در «موسسه سياست خاورميانه واشنگتن» تکميل شد، اما تهيه نسخه عملياتي آن به زمان نزديک به اجراي پروژه موکول گرديد.
    طرحي که در هر دو صورت پيروزي يا ناکامي «احمدي نژاد» در دستور کار قرار داشت و «دنيس رايس» رئيس موسسه مطالعات سياسي يهوديان در اسرائيل - که اخيرا به عنوان مسئول خاورميانه و ايران به کاخ سفيد نقل مکان کرده- اين محور از برنامه را تدوين و تئوريزه کرده بود.
    اگر چه برخي عناصر شاخص مدعي اصلاحات، دوستان اجنبي خود را در تهيه نرم افزار اين پروژه کمک کردند، اما نسخه اجرايي آن تنها 10 روز قبل از انتخابات 22 خرداد ماه به فرستاده آنها تحويل شد و بالافاصله در تاريخ 17/3/88 در ستاد اصلي آشوب طلبان در «منطقه قيطريه تهران» درباره سازماندهي شبکه هاي سياسي، مالي و ميداني (اوباش) تصميم گيري و هماهنگي به عمل آمد.
    پروژه مذکور بر اساس هدف حداکثري «براندازي موفق رژيم» و هدف حداقلي «ايجاد اختلال در عصب مرکزي حاکميت» (فلج کردن نظام کلان تصميم گيري) تعريف شده بود.


____________________________________________________________


روزنامه كيهان > شماره 19401 11/4/88 > صفحه 2 (اخبار كشور) > متن

شاهد انگليسي قتل از غيب آمد و بلافاصله غيب شد!


شاهد و متهم قتل ندا آقاسلطان دو روز پس از آغاز اغتشاشات به ايران آمده بود و فرداي قتل وي بلافاصله به انگلستان بازگشت.
    فرمانده نيروي انتظامي ديروز در جمع خبرنگاران اعلام كرد: آرش حجازي توسط نيروهاي وزارت اطلاعات و پليس بين الملل (اينترپل) تحت تعقيب است.
    حجازي پس از قتل خانم آقا سلطان از كشور خارج شد و با انجام مصاحبه هاي سناريوسازي شده كه ابتدا از سوي بي بي سي صورت گرفت، اقدام به «تحليل گذاري» روي اين قتل مشكوك (عليه روند انتخابات و نظام جمهوري اسلامي) كرد. نامبرده به طور مشكوك سر صحنه شليك به ندا آقاسلطان -از پشت سر و در منطقه خلوت و دور از اغتشاش ها - حضور داشت.
    به نوشته جهان نيوز، آرش حجازي مدير انتشارات كاروان، چند سال پيش براي مدتي ماهنامه جشن كتاب(1) را منتشر مي كرد. وي در سال هاي اخير در انگلستان به سر مي برد و 5 روز قبل از قتل مشكوك ندا آقاسلطان (دو روز بعد از آغاز درگيري و تشنج در تهران) وارد كشور شد. حجازي فرداي اين قتل به سرعت به انگليس برگشت. مراسم از پيش طراحي شده جنايت، توسط چند دوربين فيلمبرداري و بلافاصله به بي بي سي، صداي آمريكا و انبوه رسانه هاي غربي و ضد انقلابي ارسال شد تا ضمن مظلوم نمايي و تحريك عواطف، از قرباني بي خبر از همه جا، سمبل انقلاب مخملي ساخته و چنين القا شود كه آشوب هاي سازماندهي شده از خارج كشور يك مبارزه مردمي و خودجوش است!
    پس از حضور حجازي در انگليس كه با شانتاژ بي سابقه خبري رسانه هاي خارجي درباره قتل آقا سلطان همراه بود، بي بي سي (رسانه خبري وابسته به دولت انگليس) گفت وگوي مفصلي را با وي تحت عنوان «پزشك ايراني از ماجراي مرگ ندا مي گويد» منتشر ساخت.
    وي برخلاف واقعيات، تلاش كرد محل تيرخوردن ندا آقاسلطان را محل درگيري و تشنج نشان دهد و چنين القا كند كه مقتول در حال تظاهرات و اعتراض بوده است. برخلاف اين ادعا، استاد موسيقي خانم آقاسلطان كه همراه او بوده است مي گويد وي از ترافيك كلافه بود و از ماشين پياده شده بود كه آن حادثه مشكوك رخ داد. نامزد قرباني اين جنايت نيز ادعاهاي حجازي را تكذيب كرده است.

___________________________________

(1) جناب شریعتمداری این قدر به خودشان فشار نیاوردند و تحقیق کنند که بفهمند جشن کتاب فصل نامه بود نه ماهنامه !!!!!!!!!!

___________________________________

هیچ کدام از این روزنامه ها نگفتند که آرش در طول دوران جنگ در ایران بود  تا مردم و مجروحان جنگ را درمان کند

هیچ کدام نگفتند که آرش در آن زمان به راحتی می توانست به انگلیس برود ، چون در آن جا به دنیا آمده بود و تا 8 سالگی اش را آنجا گذرانیده بود...

و این ماندن در حالی بود که این جا بسیار زجر می کشید ( چنان که در اندوه ماه می خوانیم...)

___________________________________

و این دفتر خالی

                    تا چند

                           تا چند ورق خواهد خورد....؟

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت1:16توسط آذین نادری | |

زمان : ۵.۳۰ دیروز

مکان : خیابان استانداری ، چهلستون

وضعیت : بی حوصله

نیلوفر من را به چهلستون برد

۲ عدد بلیت خرید

و به داخل رفتیم

نقاشی ها را دیدیم

ظروف را

عکس گرفتیم

مکان بعدی : دروازه دولت  ، فرهنگسرا

مشاهده کتاب ها

آرش حجازی

...

مکان بعدی : انقلاب

تاکسی

مقصد : ۳ راه حکیم نظامی

پیاده روی

مکان : نظر شرقی

مردمان شاد

بی درد

تنها دغدغه :

اطلاع داشتن از آخرین مد روز

مکان : خیابان وانک

فروشگاه پنگوئن

زلم زیمبو

آرابو

جلو تر

نقره فروشی تروسیان

جلوتر

مقصد : کلیسا وانک

زمان : ۶.۴۵

روی درب بسته کلیسا یک برگه :

زمان بازدید عصر تا ساعت ۶

پیاده روی

مقصد : چهار باغ - اداره برق - خانه نیلوفر

مکان : خیابان توحید

پیاده روی

مرمانی شاد ، بی درد

مکان : چهار باغ ، اداره برف - خانه نیلوفر

زمان ۹

مقصد : خانه

مکان : ماشین پدر

وضعیت : شال افتاده ، بی حجاب ، بی حوصله ، نگاه متعجب بعضی مردم

آهنگ :

 فکر من نباش مسافر ،

 

به سپیده ها بیاندیش ،

 

 چشم فرداها به راهه ،

 

 راه سختی مانده در پیش...

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت14:47توسط آذین نادری | |

خسته ام

خاکستری تر از همیشه

در جستجوی چیزی که نیست...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت0:54توسط آذین نادری | |

پلیس بین الملل به در خواست سازمان اطلاعات ایران در به در به دنبال آرش حجازی است...

در ایران همه باید کور و کر و گنگ باشند...

افسوس و صد افسوس...

ای کاش این قدر عاشق ایران نبودم...

لعنتی هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت14:43توسط آذین نادری | |

با سلام.

یکی از دوستان نا آشنای جدید برایم نوشته بود :

( تحریم استفاده از موبایل) از تاریخ شنبه 13 همین ماه قرار است به اجرا در بیاید ...
در این طرح نیازی به خاموش کردن موبایل نیست ... به دلیل اینکه برخی پزشکان وکارهای اورژانس و افرادی که خانواده ها و دوستانی مریض احوال دارند، می بایست ما را در دسترس خود بدانند

دلایل ِ تحریم استفاده از موبایل :
1- با این کار پولی هر چند ناچیز در جیب کسی نمی ریزیم
2- ما خودمان برای خودمان تصمیم گرفته ایم که موبایل را قطع کنیم و منتظر نیستیم که مانند اس ام اس که توهینی به شعور ما ملت بود آن ها بخواهند برایمان تصمیم بگیرند
3- این اتحادی است ، هر چند ناچیز... بدون خون ریزی ولی فریادِ سکوت ما را به گوش های آن ها خواهد رساند و باز به آنان نشان خواهیم داد که اگر در خیابان ما را می کشند ؛ ما هنوز زنده ایم
4- هزینه ای که برای شنود موبایل و خرید دستگاه های شنود پرداخت کرده اند یکسر باطل و غیر قابل استفاده می گردد . آنوقت عده ای کارمند و دستگاه های هزینه بردار روی دستشان می مانند.

یاد آوری : وعده ما برای شروع تحریم استفاده از موبایل ازروزشنبه سیزدهم تیر ماه


از تمامی دوستان عزیز خواهشمندم که این طرح را اجرا کنند.

نفر اول: من و خانواده ام ( البته از چند روز پیش...)

منتظر همراهی شما هستم...

_____________________________________________________

پیوست :

علی ضیا http://hastam.blogfa.com/در پست جدیدش بسیار زیبا نوشته است...مثل همیشه...

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت2:12توسط آذین نادری | |

باورم نمی شود !!!!!!!!!!!!!!

من از یک هفته به کنکور مانده تا همین امروز هیچ گونه اطلاعی از خبر های جدید نداشتم.

تا این که امروز شنیدم دکتر آرش حجازی در سمیناری در خارج از کشور گفته است که هنگامی که در موسسه مشغول به کار بوده است ، صدای همهمه و تیر می شنود ، وقتی پایین می آید دختری را می بیند که از جلو به او گلوله اصابت کرده بوده است.حجازی تلاش می کند دختر را زنده نگه دارد ولی نمی تواند و گفته است که این گلوله از طرف نیروهای بسیجی شلیک شده ، نه نیرو های مردمی و بعدها اعلام شد که اسم آن دختر ندا آقا سلطان بوده است...

باورم نمی شود

دکتر آرش حجازی

رئیس انتشارات کاروان

همانی که منتظر رمان جدیدش هستیم

همانی که تا قبل از فیلترینگ فیس بود در صفحه اش می نوشتم و جوابم را می داد

همانی که هر ماه از انتشاراتش خرید می کنم...

و حالا من نگرانش هستم

چون او جزو بهترین های این مرز و بوم است

چون او هم یک قلب تپنده برای ایران است

چون او است که است که شعار انتشاراتش ((انسان ، آگاهی ، آزادی)) است...

شاید این فرصتی باشد برای معرفی او...:

_________________________________

آرش حجازی، روزنامه نگار، نویسنده، مترجم و پزشک است. او در 28 بهمن 1349 به دنیا آمد و در سال 1375 از دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران فارغ التحصیل شد. موضوع تز دکترای او، «تأثیر قصه گویی در درمان اختلالات اضطرابی کودکان» بود که با درجه‌ ای عالی از سوی دانشگاه پذیرفته شد.

او در سال 1373، رمان «اندوه ماه» را نوشت که با سرمایه شخصی و در تیراژ کم منتشر شد. سه سال بعد، در سال 1376، او انتشارات  کاروان را تأسیس کرد

در سال 1380، او سردبیری ماهنامه فرهنگی هنری «کامیاب» را بر عهده گرفت که پس از پنج شماره انتشار، متوقف شد. پس از «کامیاب» حجازی ماهنامه «جشن کتاب» را منتشر کرد که بیست شماره منتشر شد و پس از آن قالب آن تغییر کرد.

او در سال 1383، ده سال پس از «اندوه ماه» رمان «شاهدخت سرزمین ابدیت» را منتشر کرد که در مدت کوتاهی مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت و به چاپ هفتم رسید. «شاهدخت سرزمین ابدیت» در سال 1384 در فهرست نهایی نامزدهای جایزه «واو» و «منتقدان مطبوعات» قرار گرفت.

در ابتدای سال 88 پس از اصرار زیاد خوانندگان و دوستان کتاب اندوه ماه را تجدید چاپ کرد

و اکنون رمان (( کی خسرو )) (هم اسم پسرش) در دست چاپ است...

_________________________________

خدایا کمکش کن.......کمکمان کن...

_________________________________


یک

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابري ساكت و خاكستري رنگ

زمين را بارش مثقال, مثقال

فرستد پوشش فرسنگ, فرسنگ


 سرود كلبه بي روزن شب

سرود برف و باران ست امشب

ولي از زوزه هاي باد پيداست

كه شب مهمان توفان ست امشب


 دوان بر پرده هاي برف ها, باد,

روان بر بال هاي باد, باران؛

درون كلبه بي روزن شب,

شب توفاني سرد زمستان.

 

آواز سگ ها:

 ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر,

هوا تاريك و توفان خشمناك ست؛

كشد ـ مانند گرگان ـ باد, زوزه,

ولي ما نيكبختانرا چه باك ست؟»


 ـ «كنار مطبخ ارباب, آنجا,

بر آن خاك اره هاي نرم خفتن,

چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه

عزيزم گفتن و جانم شنفتن


 ـ «وزآن ته مانده هاي سفره خوردن,»

ـ «وگر آن هم نباشد, استخواني.»

ـ «چه عمر راحتي, دنياي خوبي,

چه ارباب عزيز و مهرباني!»


 ـ «ولي شلاق! . . . اين ديگر بلائي ست . . .»

ـ «بلي, اما تحمل كرد بايد؛

درست ست اينكه الحق دردناكست,

ولي ارباب آخر رحمش آيد,


 گذارد, چون فروكش كرد خشمش,

كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم

شمارد زخم هامان را و ما اين ـ

محبت را غنيمت مي شماريم . . .»

 

دو

 خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف كلبه بي روزن شب,

شب توفاني سرد زمستان,

زمستان سياه مرگ مركب

 

آواز گرگ ها:

 ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريك و توفان خشمگين ست

كشد ـ مانند سگ ها ـ باد, زوزه,

زمين و آسمان با ما بكين ست»


 ـ «شب و كولاك رعب انگيز و وحشي,

شب و صحراي وحشتناك و سرما؛

بلاي نيستي, سرماي پرسوز,

حكومت مي كند بر دشت و بر ما.»


 ـ «نه مارا گوشه گرم كنامي,

شكاف كوهساري, سرپناهي؛»

ـ «نه حتي جنگلي كوچك, كه بتوان

در آن آسود, بي تشويش, گاهي.»


 ـ «دو دشمن در كمين ماست؛ دايم

دو دشمن مي دهد ما را شكنجه

برون: سرما, درون: اين آتش جوع

كه بر اركان ما افكنده پنجه.»


 ـ «و . . . اينك . . . سومين دشمن . . . كه ناگاه

برون جست از كمين و حمله ور گشت

. . . سلاح آتشين . . . بي رحم . . . بي رحم

. . . نه پاي رفتن و ني جاي برگشت . . .»


 ـ «بنوش اي برف! گلگون شو, برافروز

كه اين خون, خون ما بي خانمان هاست.

كه اين خون, خون گرگان گرسنه ست

كه اين خون, خون فرزندان صحراست»


 ـ «درين سرما, گرسنه, زخم خورده,

دويم آسيمه سر بر برف, چون باد.

وليكن عزت آزادگي را

 

نگهبانيم, آزاديم, آزاد.»

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت14:20توسط آذین نادری | |

سلام

بالاخره کنکور با تموم سختی هاش تموم شد

 

توی این مدت خیلی اتفاق ها افتاد

شاید بشه گفت سخت ترین دوره زندگیم بود

از صبح ساعت 7 از خونه بیرون رفتن و ساعت 8 برگشتن تا مریضی و مرگ و هزار تا اتفاق ناخوشایند دیگه...

نمیدونم

شاید فرصتی بود برای محک زدن توانایی های خودم

 

اما حالا دیگه وقت یه آرامش نسبیه...

 

نمی دونم از کجا شروع کنم...

 

فهمیدم که با مردم توی کوچه بازار نمی تونم کنار بیام

 

وقتی متوجه این شدم که بر حسب شرایطی که باید تغییرش می دادم ، دوباره وارد سیاست شدم و مجبور شدم که با مردم سر و کله بزنم

خب فکر می کنم همه متوجه شدن،حوصله ندارم توضیح بدم!

 

 

و

 

بوی خون هنوز منو اذیت می کنه

 

و

 

همش دارم به این فکر می کنم که :

 

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم

و

به بیداری

پرپر شدن و ریختن آن ها را...

 

 

هر کاری می خوان بکنن ، بذار بکنن

 

قلب های ما هنوز سبز هستش...

 

 

چند یال پیش یه مطلب گذاشتم به اسم :

گل هایی که در جهنم میروید

 

کتاب قشنگی بود که به لطف یکی از دوستان عزیز نیست و نابود شد

 

و حالا خیلی اتفاقی دیدم که فایلش رو هنوز تو کامپیوترم دارم

 

پس یک بار دیگه میزنم تا کسایی که نخوندن ، بخوننش

 

_______________________________________________________________________________

 

جبر خانه ای که من در آن محکوم به عذاب ابدی هستم ، بیش از یک ملیون و ششصد هزار کیلومتر مربع مسافت دارد. و قسمت زیادی از آن حاصلخیز و با طراوت است ، وسعت این فضا به قدری است که چهار فصل مختلف در یک زمان در آن وجود دارد.

موقعی که در یک قسمت آن کوهها از برف و یخ پوشیده است ، در قسمت دیگر حرارت بیش از حد هوا ، بیش ار بیست و پنج درجه بالای صفر است و زمانی که در نقطه ی  سردسیر آن گلهای یخ شکفته شده ، در نقاط گرمسیر آن ، سنبله های گندم نزدیک درو کردن است .

 

 ولی با وجود همه اینها : این فضای وسیع ، و این اقلیم حاصلخیز ، جهنم روی زمین است و مردمی که در آن زندگی می کنند ، در حال اختناق و خفقان می باشند !

 

راستی ، درستی ، نوع پروری ، فقیر نوازی ، وطن پرستی ، خدا پرستی ، اصلاح طلبی ، نیک نفسی و معارف دوستی ، کلمات متداوله ما هستند.

با تمام این احوال ، ما جز بدبختی و رنج دائمی و ترس و کینه هیچ چیز دیگر نداریم و آنچه در محیط ما وجود دارد ، همه و همه برای تشدید شکنجه و افزایش رنج های جان گداز ما است.

 

من به فردا علاقه مندم.

این فردایی که همیشه فردای دیگر در عقب دارد و هیچوقت امروز نخواهد شد ، تنها امید من است ( چه امید محالی ! )

فردا ، فردا ، فردا ، فردا آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشی است که سر تا سر جهنم شنیده می شود ، فردا سرود ابدی ماست !

 

فردا نان خواهیم خورد  ! فردا راحت خواهیم کرد ! فردا رفع ظلم خواهد شد ! فردا آلام و مصائبمان تخفیف خواهد یافت !

فردا دژخیمان دست از شکنجه و عذاب ما خواهد کشید ! فردا صدای تازیانه جان گدازی که گوشتها و استخوانهای ما را به هم می کوبد ، شنیده نخواهد شد ! فردا کابوس مرگ و وحشت ، اعصابمان را مرتعش نخواهد کرد !

فردا  آتش جهنم ، خاموش خواهد شد ....

این فردایی که از روز ازل ، اجداد ما ، انتظار داشته و اعقاب ما تا ابد منتظر خواهند بود !

 

اینجا سرزمین عجایب و اسرار است.

 

موقعی که سر یکدیگر را از بدن جدا می کنیم ، با آهنگ پدرانه ، به هم می گوییم:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

 

...به آقای وزیر عرض کردم:

این رویه ی  شما ظلم است ! بی وجدانی است ، من بیچاره بدبخت شده ام. من ایرانی هستم و در این کشور حق حیات طبیعی دارم .

یا اجازه شغلم را بدهید که آزادانه مشغول کسب معاش شوم ، یا با کار دولتی حقوقم را بدهید که از گرسنگی نمیرم!

آقای وزیر فریاد کرد ! به جهنم !

احمق نمی دانست جهنمی سوزان تر از محیط ما نمی شود تصور نمود !

 

وقتی که از معاون سوال کردم پس به که رجوع کنم ، جواب داد :

_ به خدا !!

 

او می دانست که در جهنم خدا وجود ندارد !

 

 

گلهائیکه در جهنم می روید

محمد مسعود

1347

 

_______________________________________________________________________________

 ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم  . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیوست:

الآن ساعت ۱۲.۲۵

۱.من دارم به زحمت موزیلا رو دانلود می کنم و طبق معمول یه بطری آبجو دستمه (دلستر)

۲.دارم دومین کتاب از ناصر غیاثی رو می خونم ((رقص بر بام اضطراب)) ، بعد از اون همه کتاب تست و جزوه خوندن واقعا می چسبه و به همه توصیش می کنم

۳.واقعا جامعه مجازی ایرانی ها داره رو به کجا می ره؟

حوصلم سر رفته بود و داشتم وبگردی می کردم

یکی از بی وفایی عشقش گفته بود و کلی عکس قلب شکسته و چشم گریون داشت

یکی از این گفته بود که چه قدر بهنوش طباطبائی رو دوست داره( من یادم نمیاد این بابا کی بود!)

یکی از هم خوابگیش با زن همسایه گفته بود

و آخری برام خیلی جالب بود :

گفته بود  از همون روز که رسانه های غربی بی بی سی و صدای آمریکا شهادت ندا آقا سلطان رو تو بوق و کرنا کردن فهمیدم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه !

و دیشب که اخبار کانال یک در موردش حرف زد و گفت که گلوله از تفنگ نیرو های بسیج و سپاه و پلیس شلیک نشده بوده همه چیز برام روشن شد...

و در این جاست که باید گفت صم بکم عمی فهم لا یرجعون !

۴.امروز که رفتم به همه سر بزنم و بگم که برگشتم وقتی تو وبلاگ احمد علیپور عزیز که همیشه به من لطف داشتن ، رفتم ، دیدم فیلتر شده !

یا هزار زور یه پروکسی گیر آوردم و رفتم دیدم فقط بیانیه های میر حسین توی وبلاگ بود و به قول آلن پو ((و دیگر هیچ !))

۵. امروز داشتم به یکی از دوستای شهر سوختم فکر می کردم

اونجا با خانوادش زندگی می کرد و بعد به دلایلی رفتن تهران

اما اون به حد مرگ خودشو گم کردم

عکسایی که با دوستاش گرفته بودن رو گذاشته بود تو فیس بوک

نمی دونم چند ساعت موهاش رو درست کرده بود یا آرایشش چه قدر طول کشیده بود

نمی دونم چه طور اون جوری لباس پوشیده بود

اما تنها چیزی که فهمیدم چشماش بود

مثل چشمای عروسک ها بود

شیشه ای

جدی می گم ،

هیچ گونه نگاه طبیعی رو نمی تونستی توش پیدا کنی.

قبل از انتخابات می گفت من به احمدی نژاد رای میدم

حالا که داره می خوره ، بذار یکی بخوره !!!!!!!

یه کم باهاش حرف زدم ولی خوب جزو اون دسته آدمایی بود که باید هولشون می دادی تو چاه !!!!

۲ روز بعدش زنگ زد که من رفتم تو ستاد میر و دارم اونجا تبلیغ می کنم !!!!

گفتم چه طور ؟!

گفت خوب خیلی بچه های باحالی داره !!!!!! و سبز پوشیدن کلاس داره !!!!!!

و اون موقع بود که من جدا برای میر ناراحت شدم که چه کسایی می خوان باهاش بیعت کنن !

۶. فایر فاکس ۸۸٪

۷.می رم تو قسمت رکوردینگ موبایلم

یکی رو می ذارم

دوستی با صدای خیلی خوش می گه :

ولی منی که چنین پرتم از مراحلتان

چگونه می روم و می رسم به ساحلتان

فرشته اید و از آن نمونه های عجیب

که دردهای زمینی نمی کند ولتان

به بند کردن دل های خسته مشغولید

و بند و تبصره نیز نیست شاملتان

سپیده سر زده وقت است چشم بگشایید

به چشم آینه هایی که در مقابلتان

شما به تمام زمین حق آب و گل دارید

و ما همیشه ارادت به آبتان ، گلتان

خبر قرار شد که بیایید اگر و بگشایید

به ان دو دست سبک عقده از دلم،دلتان

 خبر دهید که گاهی ، کبوتری ، چیزی

سر بریده ما هم که نیست غافلتان...

۸. فایر فاکس ۱۰۰ ٪

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت17:48توسط آذین نادری | |

گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد ، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید ، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

دکتر زهرا رهنورد

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت14:36توسط آذین نادری | |